مرا صدا بزن به نام‌ کوچکم

که در دهان کوچکت شکوفه می‌دهم بهار می‌شوم

 

مرا بخوان به سان شعر سبز بیشه‌ها

به رنگ سرخ غنچه‌ها

به شکل دشت یادها

که در خیال نازکت پر از بهانه میشوم

مرا بخوان مرا بخوان

که سطر سطر شعر من

پر از سکوت می شود

 

مرا بخوان

که لکنت از شنیدن صدای تو

مرا اسیر میکند

اسیر تو به یک‌ نگاه غرق آه‌ میشود

و چشم‌های تو چه ماه میشود

بخوان صدا بزن‌ مرا

به احترام خواندنت

ببین که شعر میشوم

 

شعری از کتاب:

نامه‌‌های سوخته 

Hamed

Hamed

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

پنج − یک =

درباره من

آنقدر‌ها مهم ‌نیستم که کسی بخواهد چیزی از من ‌بداند! هر چه مهم بود را نِوِشته‌ام و هر آنچه فکر‌ کردی باید بدانی را در شعرهایم خوانده‌ای “حامد” مرا خواند او که دیگر نیست اما نبودم هیچگاه و “نیازی” به من ارث رسید که نخواستَمَش هرگز معجونی‌ام از نبودن و نخواستن همین وضع برایم کفایت ‌‌می‌کرد تا با شعر بروم به گُم آباد! و از آن روز دیگر، من؛ تعبیرِ عامیانه‌ی عشقم! همین…