با من به کدام زبان سخن گفته‌ای؟

که این گونه هیچ کلامی را

جز از نای نازک تو درک‌ نمیتوانم گفت

و هیچ صدایی را

جز از دهان کوچک تو نمیتوانم دید

و هیچ شعری را جز نامِ تو

نمیتوانم سرود

 

من رازِ کوچکی بودم،که نوشیدی‌ام

پس تا از من

به مستی نرسیده‌ای

نامم را در قطره‌ای اشک بکار

و به شب بگو

زین پس نامِ صبح را

تو انتخاب خواهی کرد

 

برش شعری از کتاب:

رنگ صدای تو آبی بود

 

Hamed

Hamed

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

چهار × 5 =

درباره من

آنقدر‌ها مهم ‌نیستم که کسی بخواهد چیزی از من ‌بداند! هر چه مهم بود را نِوِشته‌ام و هر آنچه فکر‌ کردی باید بدانی را در شعرهایم خوانده‌ای “حامد” مرا خواند او که دیگر نیست اما نبودم هیچگاه و “نیازی” به من ارث رسید که نخواستَمَش هرگز معجونی‌ام از نبودن و نخواستن همین وضع برایم کفایت ‌‌می‌کرد تا با شعر بروم به گُم آباد! و از آن روز دیگر، من؛ تعبیرِ عامیانه‌ی عشقم! همین…