در فکرم چه می‌گذرد؟
آن‌چه تو بیاندیشی
در چشم‌هایم چه پیداست؟
آن‌چه تو ببینی
از لب‌هایم چه میچکد؟
آن‌چه تو را سیراب کند
در گوش‌هایم چه می‌پیچد؟
آن‌چه تو بگویی
در کلامم چه پنهان است؟
آن‌چه تو طلب ‌کنی

از شعرهایم چه می‌تراود؟
آن‌چه تو بخوانی
در دست‌هایم چه دارم؟
آن‌چه تو بگیری
در رویایم‌ چه می‌بینم؟
آن‌چه تو بسازی
از عشق چه می‌خواهم؟
آن‌چه تو بخواهی
هر آن‌چه تو بخواهی‌ام!
من،منِ توام اکنون

شعری از‌ کتاب:

یک اتفاق ساده

Hamed

Hamed

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

چهار × پنج =

درباره من

آنقدر‌ها مهم ‌نیستم که کسی بخواهد چیزی از من ‌بداند! هر چه مهم بود را نِوِشته‌ام و هر آنچه فکر‌ کردی باید بدانی را در شعرهایم خوانده‌ای “حامد” مرا خواند او که دیگر نیست اما نبودم هیچگاه و “نیازی” به من ارث رسید که نخواستَمَش هرگز معجونی‌ام از نبودن و نخواستن همین وضع برایم کفایت ‌‌می‌کرد تا با شعر بروم به گُم آباد! و از آن روز دیگر، من؛ تعبیرِ عامیانه‌ی عشقم! همین…