نشانِ تو را از هر کس می‌گیرم به اوج به محفلِ اَبرهای طویل اشاره می‌کند مگر از آسمان می‌آیی؟ بگو کیستی که از خش‌خش برگ‌های خزان بغضِ تو به یاد می‌آید و غمگینم میسازد چون آسمان دلداده بر زمین که همره فوج پرندگان پرواز نمی‌تواند ای خوشه‌ی نورسته شراب پروا مکن از دستهای عاشقم که […]

صبحگاهان یکی از خاطراتت که بیش از همه دوستش میدارم بیدارم‌ میکند برایم شعری تازه‌دم میریزد مینوشم دوستت میدارم و زندگی اینگونه برایم از نو آغاز میگردد شعری از کتاب: رنگ صدای تو آبی بود

در فکرم چه می‌گذرد؟ آن‌چه تو بیاندیشی در چشم‌هایم چه پیداست؟ آن‌چه تو ببینی از لب‌هایم چه میچکد؟ آن‌چه تو را سیراب کند در گوش‌هایم چه می‌پیچد؟ آن‌چه تو بگویی در کلامم چه پنهان است؟ آن‌چه تو طلب ‌کنی از شعرهایم چه می‌تراود؟ آن‌چه تو بخوانی در دست‌هایم چه دارم؟ آن‌چه تو بگیری در رویایم‌ […]

از سکوتِ پیشِ از تو،تا سرودِ آمدنت راهی‌ست بس طویل که در آن پاهایم مرا و من نیز دل را جا نهادیم پس میخو‌انم تو را که زیباتری از همه شعرها و فریبا‌تر از عشق نخستین تو را که چونان نسیم می‌وزی بر پاییزِ پیراهنم می‌خوانم و می‌دانم،خواهی نگریست بر من آن سان که مَست […]