گویی نام تو را
از دل شعری ربوده است نسیم
که از ازل
شعرها گمشده‌ای دارند
با چشمانی شبیه چشمهای تو
و نمیدانند هنوز وقتی تو را میخوانم
مرغان دریایی راه گم میکنند
حتی در کویر
این منم
کسی که نامش را
از روی چلچله‌ای برداشته‌اند
که دلباخته‌ی قفس بود
اینک چنان به هم‌بند بودن با تو مومنم که
فراموشت نخواهم کرد
با آنکه دیگر
نامت در خاطرم نیست!

برش شعری از کتاب:

یک اتفاق ساده

 

Hamed

Hamed

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

دو × 1 =

درباره من

آنقدر‌ها مهم ‌نیستم که کسی بخواهد چیزی از من ‌بداند! هر چه مهم بود را نِوِشته‌ام و هر آنچه فکر‌ کردی باید بدانی را در شعرهایم خوانده‌ای “حامد” مرا خواند او که دیگر نیست اما نبودم هیچگاه و “نیازی” به من ارث رسید که نخواستَمَش هرگز معجونی‌ام از نبودن و نخواستن همین وضع برایم کفایت ‌‌می‌کرد تا با شعر بروم به گُم آباد! و از آن روز دیگر، من؛ تعبیرِ عامیانه‌ی عشقم! همین…