چنان در آغوش گیرمت
که نَشت کنی در من
آهسته،آهسته
چون ساغری تُهی شوی از خویشتن
و اگر از دلتنگی هیچ‌ مگویی
به باد بسپرمت با بغض
چون‌ پَری جا مانده از ققنوس
به آتش جانم‌ چو اَندر شوی
هزار عشق از تو زاده شود
ناگه چنان گُر گیرم از تو
که هزاران باران خاموشی‌ام را نتواند دید
شُستَنم را نتواند خواست
آه…

بُرشِ شعری از کتابِ:
یک اتفاق ساده

Hamed

Hamed

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

3 × پنج =

درباره من

آنقدر‌ها مهم ‌نیستم که کسی بخواهد چیزی از من ‌بداند! هر چه مهم بود را نِوِشته‌ام و هر آنچه فکر‌ کردی باید بدانی را در شعرهایم خوانده‌ای “حامد” مرا خواند او که دیگر نیست اما نبودم هیچگاه و “نیازی” به من ارث رسید که نخواستَمَش هرگز معجونی‌ام از نبودن و نخواستن همین وضع برایم کفایت ‌‌می‌کرد تا با شعر بروم به گُم آباد! و از آن روز دیگر، من؛ تعبیرِ عامیانه‌ی عشقم! همین…