زیبایی‌ات مُسبّب خلقتِ چشم بود
در دنیای صورتم
لب، نازل شد که بگویمت و ببوسانمت
از پلک‌هایم خورشید می‌تَراود
پس از طلوعِ تو به شبم
و در شبم، مهتاب هبوط می‌کند
تا در نوری کم‌سو،
که رخنه کرده در ظلمتِ اتاق
بوسه‌هایم را بیابم‌، که تنیده‌اند بَر اَندامت
و اَندامت، رازقی عصیانگری‌ست
که‌ مریم وار!
مادرِ تمام شعرهاست

برشِ شعری از کتابِ:
یک اتفاق ساده

Hamed

Hamed

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

چهارده + یازده =

درباره من

آنقدر‌ها مهم ‌نیستم که کسی بخواهد چیزی از من ‌بداند! هر چه مهم بود را نِوِشته‌ام و هر آنچه فکر‌ کردی باید بدانی را در شعرهایم خوانده‌ای “حامد” مرا خواند او که دیگر نیست اما نبودم هیچگاه و “نیازی” به من ارث رسید که نخواستَمَش هرگز معجونی‌ام از نبودن و نخواستن همین وضع برایم کفایت ‌‌می‌کرد تا با شعر بروم به گُم آباد! و از آن روز دیگر، من؛ تعبیرِ عامیانه‌ی عشقم! همین…