خفتگان…

ای محتضران

ای شکیبایان بر وفات خاموش

من مرگ را
بر آستانه‌ی روز ، به صلیب کشیده‌ام
من زندگی را از نور
نور را از آب
آب را از عشق
و عشق را از شعر تکثیر کرده‌ام

ای خامشان
که گنگی‌تان طعنه‌ای‌ست به سنگ
من در دل کوه‌ها راه یافته‌ام
من دریاها شکافته‌ام
آتش‌ها گلستان ساخته‌ام
طوفان‌ها در مشت گرفته‌ام
و فریاد برآورده‌ام
«آزادی رب‌النوع همه‌ی خدایان بوده‌ست»
از هو تا او!

پس پیش از آن‌که
گنگی‌تان سرایت کند به قناری‌
به خویش آیید
«که از آینه می‌آید» او که عروجش اشارتی‌ست به رهایی!

ای خفتگان بر تابوت جهل
به‌خیز آیید
که در کوچه‌ها
منم که بر چشم‌ها نور
بر دل‌ها امید
بر دست‌ها توان
بر فکر‌ها روشنی
و بر لب‌ها شعر می‌پاشم
من به طرز باور ناپذیری این روزها

«حامد نیازی» ام!

بگو آری…

حال که تنها،
تو می‌فهمی سکوتم را،
تو می‌خوانی تپش‌های کج و رج‌دار‌ِ قلبم را،

بسانِ شاپرک در گردِ شمعی ‌نیمه‌جان
آرام ‌می‌چینی بساطم ‌را،
و می‌دانی که میدانم
تو از بَر کرده‌ای حرفِ حسابم را،
و می‌بینی‌ میانِ نی‌نیِ
چشمانِ تب دارم،قرارم را،

و می‌بندی به آسانی به یک‌ بوسه
دو صد راهِ فرارم را،
بگو چون #برف
بر این خشکیِ غم‌بار ‌میباری؟
بگو چون #عشق
بر این گونه‌ی تب‌دار‌ میتابی؟
سکوتت طعمِ آری می‌دهد انگار

بسم‌الله
این تو،این منِ بیمار
درمان کن‌ مرا با یک‌ کلامِ ساده و ملموس،
دوستم ‌داری؟
بگو آری

از کتاب:
نامه های سوخته

معنی ندانستن‌ها…

مثل‌ِ‌‌‌ غزلی ناب
روی لب‌هایی گنگ
یا جامِ شراب
در دستِ یک عابد!
مثل خود نویس بینِ انگشت‌هات
یا کاغذِ پُر از شعر با چشمهات
مثل باران،با رنگین کمان
نمی‌دانم با تو چه کنم!

مثلِ آفتاب با زیباییِ مهتاب
یا شب با ستاره ی دنباله دار
مثلِ کتابِ شعرم با‌ صدات
عطرِ بهشت با موهات
نمی‌دانم با تو چه کنم!

مثلِ جنون با من
من با عشق
عشق با ما
نمی دانم،با تو چه‌ کنم!

بگو…
تو ‌بگو تا بِدانم معنیِ این ندانستن‌ها
عشق‌نیست؟
از کتاب:نامه‌های سوخته

جمله‌ی تکراری

او شعر را دوست داشت
خیال پردازی و سفر را،
من…
او را دوست داشتم!

او شب را دوست داشت
آوازِ جیرجیرک و صدایِ بغضِ شمعدانی را،
من او را دوست داشتم!

او مویِ بافته دوست داشت
عطر قهوه و سیگار را
من او را دوست داشتم!

او باران را دوست داشت
پاییز را و رنگین کمان را
من او را دوست داشتم
من او را دوست داشتم
‌او را دوست،
داشتم!!
و او شنیدنِ این جمله‌ی تکراری را…

از کتاب:نامه‌های سوخته

اقرار…

اقرار می‌کنم
آغاز تنهایی من اولین کلام تو بود
همان دوستت دارم معروف!
و آغاز ویرانی‌ام
حادثه‌ی آغوشت
که چون دانه‌های تسبیحی نخ بریده
جهانم از هم پاشید!

اقرار می‌کنم
در رویایم هم دیگر سرابی!
زیرا مانند هر شب،
ساعت آمدن صبح را به شب اشتباه می‌گویی!

اقرار می‌کنم
نام تو را عشق نوشتم
ولی مرگ خوانده می‌شوی!

اعتراف می‌کنم عاشق بودم
چونان بی‌گناهی که
به دست خویش طناب دار خود را می‌بافد!

فقیر…

پدر دردهایش را دود می‌کرد
و از یاد بُرد
بابا اولین کلامِ مهربانانه ‌برای آموختن نیست

مادر غصه‌هایش را می‌پُخت
و فراموش کرد
مامان اولین سخنِ عاشقانه نیست

معلم در جیب‌هایش
کلامی که باید می‌آموخت به ما را ‌گُم‌ کرد
پس گفت
بابا آمد
مامان رفت

و او که دوستش داشتیم نیز تنها گفت:
دوستمان دارد!

هیچ‌کس از آزادی نگفت
و ما مثل پدر
مادر
معلم
و عشق
فقیر شدیم!

وقتی ما را به زندان انداختند
زندان‌بان با چوب خط‌ها سرمشق داد و ما
فریاد زدیم…
آزادی!
ما فقیر بودیم
و در بند
چنانکه گویی ،سالها پیش از تولد مُرده‌ایم!

#محمد_ثلاث

 

آزادی…

فریاد زد:
بُگشای در
شنیدم اما بلند خندیدم!
آرام رفت ولی از روی مِهر
باز آمد و نَهیب زد:
بُگشای در!

بانگی زدم:
نامَت؟
چون کوه او نیز گفت:نامت؟
گفتم:شعر در دهان
و قلم در دست
قلب در سینه‌ی وطن
و چشم به راهِ روشنی
شاید نسخه‌ی امروزیِ گُل‌سُرخی‌!
یا تصویرِ فردای نُصرتم!

خندید و گفت:نامت؟
گفتم:چون بامدادم
پایم،جا مانده در شب!
و چون فروغ،
تابان بر چشمِ ظُلمتم
تا دستِ سکوت را گرفت

گفتم:نامت؟
گفت:آزادی‌ام!
در را گشود نور
وقتی رهایی،از آستینم چکید!
یا نه!
سپیده زد!
و اینک…
شعر در کوچه‌ می‌رقصید!

 

#خسرو_گلسرخی #نصرت_رحمانی
#شاملوی_بزرگ #فروغ_فرخزاد

راحت بخواب

شب‌ها
هوا بَند می‌آید در این اُتاق!
وقتی کتابِ شعر را می‌بندی،
و دست‌هایِ زیبایَت،
دو دریا را پشتِ پنجره‌ها‌ی عینک،
هم می‌زنند!
چقدر شیرین شور می‌زند دلم آنگاه
که چراغ را می‌کُشی!
چقدر بی‌صدا می‌تپد قلبم وقتی به خواب می‌روی!
و چقدر آسان نفس نمی‌کشم
زمانی که در خواب صدایم نمی‌زنی!
راحت بخواب ‌که این‌جا
من دست‌های کابوس را سخت گرفته‌ام
چون…
تو مرا در شعر‌‌ها خواندی
و چنان در اتاق پراکندی
که هر نفس تو را خواهم بوسید!

چوب خط!

من تو را از یک شب
تو را از یک شعر طلبکارم
و تو مرا از یک رویا،
از یک روز!

من به تو یک آغوش
یک رسیدن بدهکارم
و تو به من یک آمدن،
یک ماندن!

من و تو از عشق “ما” را طلبکاریم
و به عشق هم را بدهکار!
روی دیوار‌های این تقدیر
جا برای چوب خطِ تازه نیست
بیا بیابیم عشق را!
بیا بیابیم‌ ما را!