منتظر نشسته‌ام

خدا کند،
پشیمان نَشَود
از‌ گفتنِ آن حرف که…
خواهد آمد.
خدا کند،
حواسَش پرتِ پاییز نشود،
و صدای خِش‌خِشِ برگها دلَش را نَبَرند!
خدا کند،
باران مستش نکند!
نسیم دستش را نگیرد!
و جاده گمش نکند!
خدا کند،
خدا کند،
خدا کند…
فراموش نکند نشانی‌ام را!
فراموش نکند که گفت:
یک روزی،یک جایی،
باز همدیگر را خواهیم دید!
خدا کند از یاد نبَرَد…
که از همان روز،
همان جا،
منتظر نشسته‌ام!

از کتاب:
نامه های سوخته

پاییز میرسد

پاییز میرسد
انار می‌آید
دوستش خواهی داشت!
با آن دستهایت؛
نوازشش میکنی
نوازشش میکنی
نوازشش…

میبوسی‌اش
میبوسی‌اش
میبوسی…

طولانی!
عمیق!
آرام!
و با عطش نگاهش خواهی کرد!
پاییز میرسد که…
خدا مرا بکشد اصلا
که پاییز میرسد!

پاداش معشوقه‌ها

مرا بیابی کاش در پیراهنت!
و رازدار باشی
تا با تو از معنای واقعی عشق سخن بگویم

از حادثه‌ای که بامدادان
خورشید را هیزانه پشت پنجره‌ی اتاقت می‌کشد
و شامگاهان
ستاره‌ی دلداده را‌ در حیاط خانه‌ات می‌کارد

از اتفاقی که درختان را به شوق نوازش تو به بار می‌نشاند
و از برگ‌ها زیر گا‌‌م‌های تو فرشی هزار رنگ می‌افکند

رازدار باش تا بگویم با تو
پیچک از تو آموخته اینگونه رستن را
گل شکفتن را
آسمان باریدن را
و چشمه جوشیدن را

حرف‌های راز آلودی در دهان دارم
که عطر گندم دارند
و رنگ حسن یوسف
و نگفتنی بوده‌اند گویی
شعرهایی در دلم هست که سر به مهر مانده‌اند
و نا‌نوشته گویا ولی عطراگین
که در سینه‌ام پروانه‌ها جلوس کرده‌اند

اما کنون بگذار با تو سخن بگویم
که چشم به زمین گر نیفکنی نخواهد چرخید
و دلت شور نزند پاییز نخواهد رسید
عاشق نباشی اگر شعرها کال می‌مانند
و مرا در پیراهنت نیابی ، رازها می‌میرند در دهان و دلم!
رازدار باش تا بگویم
از پچ‌پچ پلک و مژه‌ام وقتی میرسی
و عصیان دست‌ و پایم وقتی می‌روی

کاش بگویم با تو
از رازی مگو
از معنای وهم آلود عشق
از هیبت و شکوه علاقه
و از خدایی که شمعدانی را پاداش رازداری معشوقه‌ها قرار داد!

ناخُنَک


صدای دویدَن‌های خدا

زیر درخت‌های سیب می‌آید!
و خنده‌های از تهِ دلش
دست زدن‌هاش
و صدای کِل کشیدنِ فرشته‌ها…

خدا به هوایِ تو…
به سیب‌های سرخِ بهشت ناخُنَک زده انگار!
می‌شنوی؟
می‌بینی؟
من،تو و خدا؟

پس…
موهایت را بباف
گلِ سرِ صورتی ‌ببند
شالِ فیروزه‌ای سَر کن
به خیابان بیا و
سر به سر تمام تابستان بگذار!
تو زمین را بهشت‌ کن
من برای خدا یک سبد سیب زرد آماده کنم!

رعایت عشق


باغچه را روی سرش گذاشته بود

و نام یکصد و دو شاعر دور مچ دست چپش!
و نگاهش چشم آفتاب را میزد
وقتی بلند بلند شعر میخواندا

از کتاب آمده بود

از صفحه شصت و یک
از همان‌جا که پاییز آمده بود و مانده بود دیگر،
و نرفته بود جز در جانمان،دلهامان،عشق‌مان!

از شعر آمده بود و در گلویش
دوازده شاعر همزمان شعر‌خوانی می‌کردند
و در نگاهش سیزده شاعر برای هم سیگار آتش می‌زدند
و در دهانش چهارده شاعر،چهارده قرن بود
سکوت کرده بودند تا من بخوانم انگار شعری،
اما…

ازعشق آمده بود و صورتش
تاب سنگینی چشم‌هایش را نداشت
از خواب آمده بود
از پنجره
از بوی چوب نیم سوخته
از جنگل،شالی،مه،ماهی،باران،باران،باران!

از جایی آمده بود که شعر اول بار آنجا باریده بود
از راز گل سرخ،
از ابرآباد!
خوش آمده بود
خوش آمده بود
خوش آمده بود
ولی کاش خبر می‌داد

به نسیم می‌سپرد،
به نیم‌خواب‌های شبانه‌ام
یا به پای همان کبوتر
که یک‌سوم شعرم را سرکشید می‌بست
که می‌آید

از دور آمده بود
و من به دنبال یافتنش به دورها رفته بودم
من دور بودم از او چونان که شاعر از شعر خویش!
من رفته بودم از این منزل
چونان که پاییز از صفحه ی شصت و یک
و شب از موهایم؛
من کوچ کرده بودم،کوچ؛
چون چهارده شاعر از دهانش!
او آمد و من رفته بودم تا عشق رعایت شود!
تا عشق…
زنده بماند!

فرزند دریا


وعده داده عشق

مرا با شعری با صدای جنگل
ببرد به عطر بال شاپرک
پس عصرانه میخورم
هستی‌ام را بغل میگیرم
و راه میرود مرا به سوی تو
باران نمیرسد به من از بس که می‌دوم
این مسافت نمناک را

وعده داده عشق
مرا با شعری با عطر موج
بچرخاندم در آغوشت
و جهان گیج برود دور سرم
و سرم تاب بخورد روی خط لبهات
و چنان مکرر ببینمت که احاطه‌ام کنی
چونان که ماه‌تاب آسمان را!

وعده داد عشق
روزهامان را
که افتاده دست کسی که شب‌ها
میرسد ز ره
باز پس گیرد و به ما بازگرداند
چرا که خواب زورش نمیرسد به نگاه‌مان
از بس چشم‌هامان لبریزست از هم
از این روست که خواب میخوابد روی زانوهامان
و شعر میخوانیم برایش از آرزوهامان
با صدای جنگل
عطر موج
شعری که از موهای همیشه نمناک رازقی عاصی ست

وعده داده عشق تو را
و وعده داده‌ای شعر را
وعده داده‌ام که پیش مرگت شوم هر شب
و صبح‌گاهان زاده شوم در آبی نگاهت
اینک مرا فرزند دریا بخوان
تا سر بروم از خویش به سوی تو

گلدان سرخ

ترس را به بندی آویختم رو به باد
و تو را در تمام گلدان‌های شهر تکثیر کردم
تا فتح کنی تمام این پنجره‌های بسته را

میدانم سحر‌‌گاهان وقتی به مچ پایت آویخته‌ام
و صدای شعر خوانی‌ام
شب را در کوچه به سخره می‌گیرد خواهی گفت:
فردا کدام شعر را نفس بکشند این گلدان‌ها!

فاش خواهی ساخت
که مرا
یک روز پیش از میلاد خدا
از گلی در آسمان پنجم قلمه زده‌ای
برای دلخوشی شعرهای سرخ بی‌شاعر
و روزی خواهی گفت به شاعران بی‌شعر:
اگر دریا پس از عاشق شدن،
موج‌هایش را نمی‌بارید!
امروز نام خانوادگی‌ همه‌ی مان یکی بود!

ترس را به بندی آویخته‌ام رو به باد
و گلبرگ‌های خاک گرفته‌ی
گل سرخی را پاک میکنم
که نامش آزادی‌ست!