بی اراده

 

دل بی اراده نامِ تو را دلنشین نوشت
من خواستم که آن بنویسم،دل این نوشت

یک‌ آسمان ستاره‌ی دنباله‌دار را
خیاط رویِ دامنِ تو جایِ چین نوشت

استادِ عشق،نمره‌ی هر امتحانِ تو
دنبالِ بیست،جمله‌ی صد آفرین نوشت

از قلبِ خویش بپرس برایِ چه نامِ من
بر پاره برگِ تا شده ی آخرین نوشت؟!

#غزل_نیمه_تمام

 

هیس!

گاهی کسی نبود،ولی نیس می‌شود!
این دیکته نانوشته چرا بیس می‌شود؟

از هر دری که رفتم و دیوار شد بپرس
گاهی دعا غذای حضرت ابلیس می‌شود!

از وعده و وعید و عزیزم گذشته‌ام
این چتر با نباریدن است که بد خیس می‌شود!

ما چیزِ چیزِ چیز،اگر می‌شدیم هم
اسراف می‌شدیم،ولی لفت و لیس میشود!

عمرم گذشت،در تمنای روی یار…
از هیچِ هیچِ هیچ،کسی فیس می‌شود؟

فردای مرگ بر لحدم نیک بنگرید
یک سنگ هم برای دلم ریس می‌شود

مهتاب را،در آغوش گرفته‌ست آسمان
من،چهره‌ام مدام چرا پیس می‌شود؟

یک شعر،یک غزل،ولی یک‌‌هزار درد؟
بگذاشتم روی سرم،گیس می‌شود؟

امشب که مرگ دست مرا در دو دست داشت
فریاد میزنم،ولی هیس می‌‌شود!

غزل تازه
غزل

پاییز شد

گفتم:تو از من چه می‌دانی که میگویی میشناسمت؟
گفت:میدانم شعر،سیگار،سکوت، موسیقی و کتاب را دوست داری
پریشانی صدایت باعث گیجی باد است
و چای خستگی‌اش را روی زانوی تو در میکند
با صندلی‌های خالی کافه‌ها یواشکی قرار میگذاری!
درخت‌ها را در آغوش میگیری
گل‌ها را میبوسی و برای دلتنگی کفشدوزک‌ها ساعتها اشک میریزی!
باران رفیق دوران کودکی توست
و با برف،آفتاب،مهتاب،ابر و رازقی همسایه بوده‌ای
در جیب‌هایت هیچ نداری جز چند کلمه که این روزها یک نصفه نان هم بابتش خرجت نمیکنند
پدر تمام کودکانی و مادر تمام باغچه‌ها
میدانم پشت این دیوار‌های بی‌پنجره‌ی جذاب
هیچ چیزی برای پنهان کردن نداری!
پس دکمه‌های بالای پیراهنت را نمیبندی تا دلت نفس بکشد
و آستین‌هایت را تا میزنی تا گنجشک‌ها لانه‌ی‌شان را گم نکنند
گفت:میدانم نباید زیاد نزدیکت شد،نباید زیاد پرسید
نباید زیاد خواست
که اگر خدا بخواهد اما تو نخواهی مثل شعری نانوشته ا‌ست دنیا،
بی‌معنی،مبهم!باید گذاشت خودت بخواهی!
میدانم وقتی چیزی حالت را خوب کند مثل کودکان ذوق میکنی و سر میروی از خودت،
گفت:میدانم شب‌ها میمیری و صبح‌ها از اولین مادری که دستت به او میرسد زاده می‌شوی!
یک روز از سعدی،یک روز از شاملو،یک روز از بیژن الهی و روز دیگر از فروغ شاید!
گفت:این‌ها برای هیچی کافی نیست اما
تا حدی که بگذاری حوالی‌ات باشم هم کفایت نمیکند؟
عشق نه! دوستم هم نداشته باش اما بگذار باشم
گفتم:باشی که چه بکنی دیگر؟چه بفهمی؟
بودن دیگر چه سودی دارد برایت؟
چه برای فهمیدن مانده اصلا که ندانی؟
گفت:بگذار بدانم هیچ نمیدانم!همین!
گفتم:سیگار داری؟
خندید
پاییز شد!

درد نوشتن

اما باید نوشت
نوشتن را باید نوشت
گفتن را باید نوشت
فریاد را باید نوشت
باید سوخت
سوختن را باید نوشت

باید سکوت کرد و رفت ولی نوشت!
باید مرد ولی مردن را هم باید نوشت!
باید نوشت نخواست،ندید،نشد،نشد،نشد!
این‌ها را باید نوشت
و همه‌ی اینها را که بنویسی
تازه سر انگشت نوشتن را نوشته‌ای

دیدی نوشتن چه درد بزرگی‌ست؟
دیدی داشتن کلمه‌ها در جیب چه مصیبتی‌ست؟
حال مرا ببین و تازه این را بفهم
وقتی از میان این همه جانور شبیه انسان،
کسی نباشد که احساس کنی میتوانی نوشته‌هایت را
بدون انتظار اینکه حتی پاسخ بدهد برایش بفرستی،
(تعریف و تمجید توی سرش بخورد)
چه درد بزرگتری‌ست!
آخر چطوری باید بنویسم که کسی نبود بخواند؟
تو بگو
می‌شود؟

#از_میان_نامه‌ها

منتظر نشسته‌ام

خدا کند،
پشیمان نَشَود
از‌ گفتنِ آن حرف که…
خواهد آمد.
خدا کند،
حواسَش پرتِ پاییز نشود،
و صدای خِش‌خِشِ برگها دلَش را نَبَرند!
خدا کند،
باران مستش نکند!
نسیم دستش را نگیرد!
و جاده گمش نکند!
خدا کند،
خدا کند،
خدا کند…
فراموش نکند نشانی‌ام را!
فراموش نکند که گفت:
یک روزی،یک جایی،
باز همدیگر را خواهیم دید!
خدا کند از یاد نبَرَد…
که از همان روز،
همان جا،
منتظر نشسته‌ام!

از کتاب:
نامه های سوخته

پاییز میرسد

پاییز میرسد
انار می‌آید
دوستش خواهی داشت!
با آن دستهایت؛
نوازشش میکنی
نوازشش میکنی
نوازشش…

میبوسی‌اش
میبوسی‌اش
میبوسی…

طولانی!
عمیق!
آرام!
و با عطش نگاهش خواهی کرد!
پاییز میرسد که…
خدا مرا بکشد اصلا
که پاییز میرسد!

آخرین اُمید

از سَر ‌نمی‌اُفتی
چون خاطره‌ی اولین دیدار
از چشم ‌نمی‌اُفتی
مانند قطره‌ی اشکی از ذوقِ اولین بوسه
از لب ‌‌نمی‌اُفتی
مانند اولین شعرِ ناب

اینَک تو را
اولین عشق خواهم نامید
به حُرمتِ نامِ مُقدَست
که‌‌ چون ترانه‌ای قدیمی با عطرِ باران
سالها ‌مرور‌ خواهی شد
هر بار زیباتر
هر بار عاشقانه‌‌تراینک تو را آخرین اُمید خواهم خواند
چون ترانه‌ی آزادی
بر لبِ آخرین زندانیِ این مَحبس!

از کتاب:

نامه های سوخته