پاییز سرد

ژاله نشسته بود در آغوش یاسمن
و در اطرافشان سوسنان
مبهوت از اینکه که باران چگونه میداند به ابر ریختن را،
که ناگاه ،بی خبر ،پاییز رسید ز ره!

رنگها در پی فتح باغ
و زوزه‌ی منحوس باد در فکر شکستن دل پنجره
تمام پاییز است این!

بی سرانجام،
درختان در فکر هم آغوشی
پیراهن‌هایشان را به باد می‌دهند
و یاسمن در رویای عشق بازی
ژاله را سر میکشد
تمام پاییز است!

نامهربان،
پرستویی که به جفتش گفت با نگاه:
کاش بگویی میدانی
که می‌آیی آیا؟
یا نمی‌آیی هرگز؟
پاییز است!

هیچ و سرد،
گندم‌زار بی گنجشک زیر باران
ناموزون چون خش‌خشی بیهوده
تنها
چون تو
بی کس
چون من
پاییز!

بی اراده

 

دل بی اراده نامِ تو را دلنشین نوشت
من خواستم که آن بنویسم،دل این نوشت

یک‌ آسمان ستاره‌ی دنباله‌دار را
خیاط رویِ دامنِ تو جایِ چین نوشت

استادِ عشق،نمره‌ی هر امتحانِ تو
دنبالِ بیست،جمله‌ی صد آفرین نوشت

از قلبِ خویش بپرس برایِ چه نامِ من
بر پاره برگِ تا شده ی آخرین نوشت؟!

#غزل_نیمه_تمام

 

صدای تو

نوای قطرات روی چتر،
موسیقی خنده‌ی کودک،
آوازخوانی مرغکی عاشق،چشم انتظار یار، نشسته در آشیان،
صدای تو!

فریاد ماهی دل‌سپرده در گوش جفت زیبا!
بوسه‌ی پرده، نشسته بر گونه‌ی پنجره‌ی رو به باغ،
یا پچ‌پچه‌ی نسیم در گوش گل،صدای تو!

تپیدن قلب شعر در لباسی زنانه،
که گل‌هایش عطر بهار می‌دهد
و بر تن تابستان نشسته
تا بهار از آن بتراود و از آستین‌هایش،
پاییز شهر را لمس کند،صدای تو!

صدای هوا،صدای آب،
صدای آتش،صدای خاک،صدای تو!

نغمه‌ی ناودان در باران
که میچکد از ابر
و می‌خیساند مرا
و میپراندم،
و می‌دمدم به عشق،صدای تو!

صدای تو را چون آتش در دست می‌گیرم و می‌دوم
می‌دواند مرا،
بخوانم،بدوانم،
بتازانم،
من با صدای تو می‌رسم به صدای تو!

عطر گردوی سبز

وه که تماشای تو
دل می‌برد از چشم‌هایم
و سکسکه‌ معنای تمام کلمات من است پس از دیدار
عطر گردوی سبز می‌آید از پیراهنی
که تو در آن میتپی!
و از سایه‌ات خورشید میچکد در پس پاهایم

شانه بزن موهایت را
بباف
بباف و نشکاف که نفس بریده‌گی را
علاجی مگر بوسه نیست

و حرف که میزنم بغض کن
که چرا نمی‌توانم از تو گفتن
و مرا برسان به صبح
و باز شانه بزن
موهایت را
و مرا گره بزن به عطرش
که آغشته‌ام به تو
چونان دستمالی که به اشک دلتنگی

کاش
کاش
کاش دنیا آنقدر کوچک بود
که جا نمی‌شدیم هر دو در آن
و تو در پوستم نفوذ میکردی
تا من چون پرنده‌ای شفا گرفته از فراموشی،
راه آسمان را در آغوشت بیابم

اما تو بباف،
بباف موهایت را که میدانم میخواهی ببوسی‌ام!

شاعرتر از دریا

از چشم های آبی او
آبی‌ترین شراب
جاری‌ست در ساغری به نام شب
آن‌جا خدا نشسته کنار حوض
این جا منم
خفته میان تب

گفتم:
ای صدهزار قاصدک
مدهوش موسیقی آمدنت
آرام‌تر کمی
تا در کنار ساقه‌ی لرزان پای تو
هذیان نبینم و کابوس نگویم تنهایی را!

دروغ چرا؟
بی تو شوقی برای زنده‌ ماندن نیست
و اگر خبری هر چند کوتاه
از تو نکوبد پنجره را
در این گلدان
جهان را به خاک خواهم سپرد
و چون پروردگاری
که مخلوقش را از خویش براند
میرانمش عشق را

پس آن هنگام گفت:
سلام
نقطه.
و پس از این اندوه کوتاه کوچک
هیچ کلمه‌ای زاده نخواهد شد
هیچ قطره‌ اشکی نخواهد چکید
و هیچ هیچی هیچ‌گاه هیچ نخواهد بود
مگر…
سفر!
نقطه.
خدانگه‌دار

و من نیز
خدا را به او و او را به موج سپردم
چرا دروغ؟
او از دریا شاعرتر بود

هیس!

گاهی کسی نبود،ولی نیس می‌شود!
این دیکته نانوشته چرا بیس می‌شود؟

از هر دری که رفتم و دیوار شد بپرس
گاهی دعا غذای حضرت ابلیس می‌شود!

از وعده و وعید و عزیزم گذشته‌ام
این چتر با نباریدن است که بد خیس می‌شود!

ما چیزِ چیزِ چیز،اگر می‌شدیم هم
اسراف می‌شدیم،ولی لفت و لیس میشود!

عمرم گذشت،در تمنای روی یار…
از هیچِ هیچِ هیچ،کسی فیس می‌شود؟

فردای مرگ بر لحدم نیک بنگرید
یک سنگ هم برای دلم ریس می‌شود

مهتاب را،در آغوش گرفته‌ست آسمان
من،چهره‌ام مدام چرا پیس می‌شود؟

یک شعر،یک غزل،ولی یک‌‌هزار درد؟
بگذاشتم روی سرم،گیس می‌شود؟

امشب که مرگ دست مرا در دو دست داشت
فریاد میزنم،ولی هیس می‌‌شود!

غزل تازه
غزل

پاییز شد

گفتم:تو از من چه می‌دانی که میگویی میشناسمت؟
گفت:میدانم شعر،سیگار،سکوت، موسیقی و کتاب را دوست داری
پریشانی صدایت باعث گیجی باد است
و چای خستگی‌اش را روی زانوی تو در میکند
با صندلی‌های خالی کافه‌ها یواشکی قرار میگذاری!
درخت‌ها را در آغوش میگیری
گل‌ها را میبوسی و برای دلتنگی کفشدوزک‌ها ساعتها اشک میریزی!
باران رفیق دوران کودکی توست
و با برف،آفتاب،مهتاب،ابر و رازقی همسایه بوده‌ای
در جیب‌هایت هیچ نداری جز چند کلمه که این روزها یک نصفه نان هم بابتش خرجت نمیکنند
پدر تمام کودکانی و مادر تمام باغچه‌ها
میدانم پشت این دیوار‌های بی‌پنجره‌ی جذاب
هیچ چیزی برای پنهان کردن نداری!
پس دکمه‌های بالای پیراهنت را نمیبندی تا دلت نفس بکشد
و آستین‌هایت را تا میزنی تا گنجشک‌ها لانه‌ی‌شان را گم نکنند
گفت:میدانم نباید زیاد نزدیکت شد،نباید زیاد پرسید
نباید زیاد خواست
که اگر خدا بخواهد اما تو نخواهی مثل شعری نانوشته ا‌ست دنیا،
بی‌معنی،مبهم!باید گذاشت خودت بخواهی!
میدانم وقتی چیزی حالت را خوب کند مثل کودکان ذوق میکنی و سر میروی از خودت،
گفت:میدانم شب‌ها میمیری و صبح‌ها از اولین مادری که دستت به او میرسد زاده می‌شوی!
یک روز از سعدی،یک روز از شاملو،یک روز از بیژن الهی و روز دیگر از فروغ شاید!
گفت:این‌ها برای هیچی کافی نیست اما
تا حدی که بگذاری حوالی‌ات باشم هم کفایت نمیکند؟
عشق نه! دوستم هم نداشته باش اما بگذار باشم
گفتم:باشی که چه بکنی دیگر؟چه بفهمی؟
بودن دیگر چه سودی دارد برایت؟
چه برای فهمیدن مانده اصلا که ندانی؟
گفت:بگذار بدانم هیچ نمیدانم!همین!
گفتم:سیگار داری؟
خندید
پاییز شد!

هشیار باش!

کلمه‌ها به شعر بازخواهند گشت
و همانند پیراهن‌هایم
با آغوش باز
به سوی تو خواهند دوید!

و زیر گلویت
که عطر لب‌های خدا داشت
با من خواهد گفت:
که ما،
درابتدای پاییز خواهیم مرد
و آنگاه که برگ‌ها
بازوانشان را به چشم‌هایمان بکشند
برخواهیم خواست

و من می‌گویم با زیبایی‌‌ات:
بپیچانم در آغوش
چونان بید که باد مجنون را!
که هراس کوررنگی در پاییز
از شاعر بی‌زبان و دست بودن
بسی بیشتر است!

آن‌گاه است که ‌تو با چشم‌هایم گفته‌ای:
تنها سپید
از میان رنگ‌ها
حرف‌هایی ناگفته دارد
و بلعیدن دلتنگی چنانش آشوب نموده
که نیست رنگی دگر شبیه او

و این‌سان با دلم نجوا کردم:
زیر شال سپیدش
هزار پاییز رنگی نهفته‌است
هشیار باش!
هشیار باش!
هشیار

پاییز دریایی!

بگو
به دکمه‌ی سوم انارستان
در آغوش نگیرد یارش را
چرا که شعر میچکد از این دریچه
و از این روست که در یک جهت اصلی،پاییز!
و در سه سوی فرعی،باقی فصول به بار می‌نشینند!

بگو به آستینت قد نکشد،
نپوشاند گندم‌زار را از چشم‌های باد
که دوای درد گنجشکهاست عطر گندم

و فریاد بزن بر سر چای،که بداند،
من سهم خستگی هر روز توام از دوست داشتن!
مرا نشوید،
مرا نبرد،

سپس آرام
و با طمأنینه
چونان پچ‌‌پچ ابر در گوش چکاوک پیش از بارش،
بگو به من:
سر میکشم تو را

تا من با گونه‌هایی آبی از مهر
خویش را آماده‌ی دیدار کنم
من آمده‌ام اکنون
چون موجی که از ساحل بیاید
یا ابری که از باران،
پاییز هم این بار،از دریا آمده‌ست!
کافی‌ست این اتفاق،
تا عشق عمل کند به وعده‌اش
و مرا با آستین‌های کوتاهش
و دکمه‌‌ی سومی‌ که از پیراهنش باز مانده،
سر بکشد!

درد نوشتن

اما باید نوشت
نوشتن را باید نوشت
گفتن را باید نوشت
فریاد را باید نوشت
باید سوخت
سوختن را باید نوشت

باید سکوت کرد و رفت ولی نوشت!
باید مرد ولی مردن را هم باید نوشت!
باید نوشت نخواست،ندید،نشد،نشد،نشد!
این‌ها را باید نوشت
و همه‌ی اینها را که بنویسی
تازه سر انگشت نوشتن را نوشته‌ای

دیدی نوشتن چه درد بزرگی‌ست؟
دیدی داشتن کلمه‌ها در جیب چه مصیبتی‌ست؟
حال مرا ببین و تازه این را بفهم
وقتی از میان این همه جانور شبیه انسان،
کسی نباشد که احساس کنی میتوانی نوشته‌هایت را
بدون انتظار اینکه حتی پاسخ بدهد برایش بفرستی،
(تعریف و تمجید توی سرش بخورد)
چه درد بزرگتری‌ست!
آخر چطوری باید بنویسم که کسی نبود بخواند؟
تو بگو
می‌شود؟

#از_میان_نامه‌ها