۵۶

مرا در آسمان به خاک بسپارید!
و بر سنگِ مزارم بنگارید!
اینجا شعری خفته‌ است
که شاعری او را نیافت

برشِ شعری از کتاب:
یک اتفاق ساده

۵۳

با تو بودن چقدر خوب است
و صدای تو
وقتی میخوانی‌ام
مثلِ عطرِ خاکِ باران خورده
مثلِ لمسِ دکمه‌ی پیراهنت در تاریکی
مثلِ فکرِ بوسه‌ات هوس‌انگیز
با تو بودن‌ چقدر خوب است
آن‌قدر که مسافر خواهم شد
اگر تمام جاده‌ها
به سوی تو یک‌طرفه باشد

شعری از کتابِ:
نامه‌های سوخته

۵۲

من فقط فرض کردم
حواست به من هست
فرض کردم می‌آیی
می‌آیی و دوستم خواهی داشت
من با این فرضیه‌ها شاعر شدم
شاعر شدم و معادله ساختم
آن هم بدون‌ مجهول
من بنیانگذاز عاشقی
در معادلاتِ بی مجهولم

شعری از کتابِ:
سرگیجه

۵۱

صبح‌ها
خورشید بیدارم می‌کند
تا با هم دنبالِ تو بگردیم !
در کدام مغرب آرمیده‌ای
که در هیچ مشرقی طلوع نمیکنی؟!

شعری از کتابِ:
شب فیروزه‌ای

۵۰

خدا عاصی از دلتنگی
وقتِ شعر‌خوانی با باران
به رنگِ چشم‌هایت چو می‌رسید
بلند‌ می‌گفت:
پناه بر دریا
پناه بر دریا
پناه بر دریا

بُرشِ شعری از کتاب:
یک اتفاق ساده

۴۹

هوسِ تو را دارم
که دیوانه‌ام کنی
با خواندن یک‌شعر
که مستم‌ کنی
با استکانی چای
که خوشبختم‌ کنی
با یک بوسه‌ی بی هوا
فلسفه نبافم
هوسِ زندگی‌ کرده‌ام با تو
بگو…
کنارت دقیقا کجاست؟
که زندگی آنجا معنا می‌گیرد
هوسِ کنارِ تو بودن دارم

شعری از کتابِ:
نامه‌‌‌های سوخته

۴۸

با من چه کرده‌ای
که صدای پای گُل‌ها را
در باغچه می‌شنوم
یا نوای شعرخوانی باران را
یا پچ‌پچِ چکاوک‌ها را
روی شاخسارِ بهار
چه کرده‌ای که اینگونه عاشقم
یا اینگونه بی‌تاب
یا اینگونه یک‌پاییز
در ابتدای بهار


شعری از کتابِ:
یک‌ اتفاق ساده

۴۷

دعا میکنم برایت
حالی شبیه حال مرا
که از پیش‌چشمهایت دور‌ نگردم
که عطرم از هوایت کم‌ نشود
که نسیم عطرِ آغوش بیاورَد برایت
دعا میکنم برایت
حالی شبیه حالم را
که رویا ببافی
که بوسه بکاری
که دوستت دارم‌ بچینی
دعا می‌کنم برایت
حالِ این لحظه‌ام را
که لبخند لبهایت را ببوسد
که شعر چشم‌هایت را بخواند
که گرمای نفسم بر تنت بپاشد
دعا میکنم برایت
بی‌قراری را
عشق را
و عشق را

شعری از کتاب:
نامه‌های سوخته