۲۳

در خانه‌ی کوچکم
خدای کوچکی دارم
زیباتر از تمامِ خدایانِ پیش‌تر
مهربان‌تر از باران
یا نه!
کمی بیشتر…

بُرشِ شعری از کتابِ:
یک اتفاق ساده

۲۲

خب؛
تعریف کن
جلسه‌ی تان چطور بود؟
جلسه‌ی تو و خدا را میگویم!
برای رنگ‌بندیِ پاییزِ سالِ بعد،
به توافق رسیدید؟!

شعری از کتاب:
سرگیجه

۲۰

رنگ‌ها در پیِ فتحِ باغ
و زوزه‌ی منحوسِ باد
در فکرِ شکستنِ دلِ پنجره
تمامِ پاییز است این!

برشِ شعری از کتابِ:
یک اتفاق ساده

۱۹

به طرزِ وحشتناکی دلتنگم امروز؛
و به شیوه‌ی خطرناکی،
سعی در بروز دادنش دارم!
میخواهم برایت شعر بنویسم
پناه بگیر!

شعری از کتابِ:
شبِ فیروزه‌ای

۱۵(دردِ دل)

درد را از هر سوی که بنویسم
شعر است
حتی اگر جهانی را عاشقِ عشق کند
مدتی‌ست شناسنامه‌ام را نمی‌یابم
عکس‌های کودکی‌ام را نیز
پدرم سالهاست گُم شده و مادرم در سفری دور است، سفری بی آغاز!
به خاطر دارم روزی برفی بود
که در سبدی حصیرین بر پلّه‌ای بلند خویش یافتم و نامه‌ای از کسی که نمی‌شناختم بر قُنداقه‌ام سنجاق‌ بود:
“هر کس که او را یافت
شعرش بپوشاند
و تنهایی‌اش را از او نگیرد
که این‌است رسمِ او”
سالهاست خوب نیستم
حتی اگر معیار و مترِ سنجشِ خوبی را از آن نامه بیاموزم
این روزها بیش از هر زمانِ دیگر
به سکوت می‌اندیشم، به مرگ
و ناگاه در رگهایم چیزی‌ می‌دَوَد
و مرا می‌بَرد به دلِ آن سَبد،
بر آن‌‌ پلّه و آن‌ نامه یعنی…
اولین شعری که سرودم!

هجدهم/شهریور/نودوهشت