گُم‌آباد!

روی سُخنَم با آنان،
که ناگفته می‌دانند:
خوانشِ درد از هر سو درد است!
چه شمال،چه جنوب
وَرنه چه بسیارند،
که مسدود است راهِ فریاد،
به حسِ شِنوائی‌ِشان!
چه مشرق،چه مغرب!

دیگر کَس در خانه‌ای که بر بُلند‌ترین
قاصدکِ مُشرِف به باد ساخته‌ام،
ساکن نیست!

بُگشوده‌ام پنجره‌ها،
بُگسَستِه‌ام درب‌ها،
و تُهی‌‌ ساختمش از عطرِ ماندن!

آری مسافرم به دورها
عبور از کرانه‌ی حضورها
شکست گَر تمامیِ غرورها
چه باک،
راهی‌ام به سوی نورها!

کجاست آن‌‌جا که بدانند مردمانش،
شعر‌ِ بی‌معشوقه
در جیبِ هیچ قاصدکی بَند نمی‌شود!
کجاست آن‌جا که بخوانند ساکنانش
از روی گلبرگ‌های باران تمام آن‌چه نوشته‌ اَبر را؟
کجاست آن‌جاکه بیابند عاشقانش؛
میانِ سینه‌ی تنگم،
سرود‌هایم را؟

که شعرهایم را
از پشتِ پلک‌های بسته می‌بینم
که می‌رَوَند
و می‌دَوَم از پِی‌شان هراسان
به جایی که دیده بودمش پیش از تولد گویی!
گُم آباد!
آری مسافرم
به قریه‌ای دور
که ساختمش در شعری دیر
شعری که هیچ‌کَسَش نتوانست خواند
شعری نوشته بردیوارهای قاصدکی مشرف به باد!