دو تن،در یک جان

دوست دارم بگویم،دوستش دارم

و به سان شاعری،
که می‌پرد از خواب و زمزمه می‌کند شعرهایش را
از ترس فراموشی،
بگویمش
و چون کبوتری،که می‌پرد از لانه‌ی غرق در آتش!
و صدا می‌زند جفتش را،
بخوانمش
و چون دریا که هر قطره‌ی اشکش،
موجی‌ست در هجرت قایقی که او را در خویش غرق کرده،
ببارمش

دوست دارم بگویمش،بخوانمش،ببارمش،که دوست دارمش

دوست دارم برایش شعری بنویسم
که به اندامش بیاید،
به رنگ آب
و بپوشانمش چنان،که در جانش برود،
چون خون
و بدانم که ناگفته می‌داند این را

دوست دارم،دوستش بدارم،
که می‌داردم زنده این حجم سبز
که چون هوا،به نام شعر،از هر کرانه،از شش جهت،از هشت سو،
فتح می‌کندم و مرا یارای مقاومت نیست در برابرش

و اوست که می‌داندم چون تنها کسی
که می‌داند ستاره‌ی دنباله‌دار
دنباله‌‌اش را از آرزوی هزار عاشق بافته‌

دوست دارم،دوست دارمش را بکارم در رویای گلدان‌های خالی،
به خواب بازوهایی که زیر سر معشوق‌ها می‌پرند
و به آرامش سحرگاهی که حرفهایم را خواند از نگاهم

دوست دارم بگویمش،بخوانمش،ببارمش،که دوست دارمش
دوست دارم بگویدم،بخواندم،بباردم،که دوست داردم

زیرا،ما دو تنیم در یک جان
و یک جان در روحی که بر کالبد عشق دمیده شعر

خانه‌ی شاعر

در ظلمت اتاقی بی سقف
بی پنجره،بی در
افروختم شمعی!

مشغول شدم جُستن عشق را
میان دفتر شعرم!
پروانه‌ی خشکی که از انگشتانت چکیده بود
از دل دفتر برد به آغوش شمع پناه
و مشغول شد،از تو گفتن را!

گفت و ‌گفت،
گریستند و گریستم
و شعری تازه شد متولد
که نمناکی‌اش طعنه‌ای بود به باران
و عطشش روایتی بود از ابر

ناگاه دیدم
در پیراهنم گم شده‌ام
و برده‌ام از یاد،نشانی خانه‌ام را
تنها بود در خاطرم این،
که می‌آیم از جایی دور
از آنجا که اول بار شکفته‌ست دریا
اول بار دمیده‌ست نسیم
اول بار باریده‌ست شعر

تنها این بود در خاطرم
خانه‌‌ام کوچک است
چونان دو خوشه‌ی به‌هم پیوسته‌ی گندم
که عطر آغوش زنی می‌دهد
که حروف نامش هنوز کشف نشده‌اند!

خانه‌ام آرام ‌است چون دریای پس از طوفان
خانه‌ام گرم است چون تابستان
خانه‌‌ام مست است چون تاکستان
خانه‌ام از جنس آرزوست
با طعم رویا،رنگ شراب

من،در این بن‌بست
من،در این هزار سوی بی‌ سو
من،در این اتفاق بی‌حادثه
از شعری که از پیراهن عشق آویخته بود دانستم
خانه‌‌ام چشم‌های روشن زنی‌ست
که مادر پروانه‌های خشکی‌ست
که میان دفتر شعر شاعران زندگی می‌کنند!

خواب

و جهانم بی تو خالی بود حتی از هوا!
که شب شد…
تنهایی‌ام را روی «رَف» کاشتم
بر بام،دریا ساختم
میان حوض،شب‌بو
روی شیشه‌ها،چشم
میان در‌ها،راه
روی دیوارها،پنجره
و میان گلدان‌ها،نور را قلمه زدم!

سپس روی گونه‌ها،باران
میان آینه‌ها،رنگین‌کمان
روی دست‌ها،بال
و میان تاریکی،صدای پای ماه‌تاب را دوختم!

تا در خویش غوطه‌ور شوم،شاید بیابم تو را در خواب

شب رسید که بدانم
هیچ‌گاه تاکنون نرفته‌ام به‌ خواب
مُرده‌ام هر شامگاه
و در مرگیدن!
تو را دیدن و چشیدن را،
سخت گوارا یافته‌ام!

اما ناگه،عطرت دستم را فشرد
چونان پنجره‌ای نیمه‌باز
که بال‌های خیس گنجشک زیر شیروانی را

پس خویشتن را از ذوق،
بیرون کشیدم از دهان مرگ
و نگریستم به خود و گفتم با تو!
ببر مرا
به هر کجا که آن‌جاست خانه‌ات
پس،بردی مرا به خواب
آری
به خواب که این هدیه‌ی تو بود
برای کسی که شب‌ها میمُرد،
در آرزوی دیدارت!

هزار و یک شعر

گلبرگ بر قامتت اگر می‌کشیدم
می‌کشیدی‌ام در پی‌ات
در جلد گل اگر می‌رفتی
می‌رفتی در رگ‌هایم
چونان کتاب‌ شعر

تو،شعری
شعر شرح حال چشم‌های توست
با مژه صفحه آرایی‌ات اگر می‌کردم
می‌کردم عشق را شرمنده از این حادثه
حادثه‌ای هزار و یک جلدی می‌شدی!
می‌شدی کلامم
برای هزار و یک شب
شب و روز
و در تمام صفحاتت
با لب‌هایم می‌نوشتم
هزار و یک دوستت دارم
دوستت دارم

دارم در ایوان خانه‌‌ام گلدانی
که در آن دردهایم را کاشته‌ام
هزار و یک گل داده
هزار ‌و یک ‌عطر می‌افشاند
ولی گویی تنها تو در آن نشسته‌ای!
و شعر به باغ گلی که در آن گلدان خفته
از سوی نگاه تو وارد می‌شود
چشم‌های تو را از پشت سر می‌گیرد
و‌می‌پرسد نامش را

بگو
بگو که او همان شعری‌ست
که در هزار و یک جلد اندامت از برش کرده‌ام
بگو دوستت دارم را
که شنیدن شعر از حنجره‌ی شاعر
چونان است که ابری دلتنگ،
به دشتی تشنه،
بزند تعارف باران را!
که باران پس از توست،تماشایی‌ترین کار خدا!

شهر متروک

 

درونم باد می‌وزد
و کاغذ ‌پاره‌هایی را که عطر شعر می‌دهند می‌رقصاند
انگار،شعری در من فراموشی گرفته‌ست!

شهری متروک است درونم
که تنها ساکنش سال‌هاست خفتن نمی‌تواند
از صدای شیون ابرها

گویی کرده کوچ
آن که روزی مرا
کسی را
او را
دوست می‌داشت
می‌داشت
دیدم که داشت قایقی در اتاقم غرق میشد
وقتی نور فانوس را بغضم خفه کرده بود

کسی با صدایت موهایم را نوازش کرد
وقتی باد خوابید
پس خوابیدم در آغوشش و در رویا از تو گفتم
تا صدای شعر‌خوانی جیرجیرکی عاشق
در سرت بپیچد

بگذارند کاش،یک‌بار در چشم‌های تو به خواب روم
تا برنخیزم دیگر
درونم،شهری‌ست متروک
که روی دیوارهایش
کنار تصویر شاعری با چشم‌های روشن
نوشته‌اند:

وی…
سال‌ها پیش در چشم‌های زنی گم شد!
هر کسی که او را یافت
خبر دهد به شعری که هیچ‌‌‌کس نسروده!

الفبای سکوت

 

عشق روزی این درب را خواهد کوفت
و مرا با خویش خواهد برد
چونان نسیم که برگی خشک را

تا آن دم من،
در این قسمت از خانه
که پنجره روییده
در گلدان‌هایم،باران خواهم کاشت
به شاعران درونم،شعر خواهم خوراند
و بر برگ‌های ابر خواهم نوشت:

دیشب
با رازقی گفتگو کردم،
گفت: …!
گفتم: …!
ما سکوتمان را با هم قسمت کردیم!

عشق روزی مرا خواهد برد
و در بخش کم عمق سکوت گلی
غرق خواهد کرد

روزی من
در شهری بی دریا
میان امواجی غرق خواهم شد
که از انحنای لب غنچه‌ای سرخ چکیده
او که نامش را در هیچ‌کدام از شعرهایم نتوان یافت
زیرا من او را
با الفبای سکوت نوشته‌ام!

دیوانه بازی

خیلی دلم میخواست بدانم،بی من چگونه است؟

چگونه گذرانده‌ست شب‌ها را،روزها را
در این مدت،عاشق شده‌است؟
هنوز شال آبی به چهره‌اش می‌آید؟
زیباتر شده؟
هنوز شعر میخورد؟
سیگار میکشد؟
عطرش دل می‌برد؟

هنوز از شلوغی اتوبوس‌ها کلافه‌ است؟
هنوز بغض که می‌کند پاییز می‌آید؟
هنوز درد بی درمان است؟
عشق است؟
اما…
وقتی برگشت
وقتی رسید

وقتی حال و روزش را دیدم،برای این افکار خودم را لعنت کردم
کسی که مرا کشته بود
بازگشته بود چونان مرده‌ای از گور برخاسته!

حسی که به او داشتم حس شاعری بود،
که شعری را که سالها پیش سروده
در انتهای صندوقچه‌ای قدیمی یافته باشد
چشم‌هایم برق زد و بارید
آخر با شعرم عشق‌بازی‌ها کرده بودند دیگران
و من هیچ،من نگاه!
به شانه‌ام زدم و گفتم:رفیق،سیگار داری؟
به آینه نگاه کردم و گفتم:نه!

خانه‌ی باد!

 

به من بازگرد
که در من،جا مانده‌ای

بگو کدام موج در دریا ته‌نشین می‌شود؟
کدام ابر در آسمان می‌گندد؟
کدام شعر ناگفته می‌ماند؟
فراموش کردنت همین محال‌هاست

باز‌گرد
دگر نمی‌اندیشم
نمی‌گویم
نمی‌نویسنم
چون شمع می‌سوزم و تمام می‌شوم
گویی پدر سکوتم و درد
بابای عشقم و حسرت

به فلس‌های قاصدک سوگند!
تمام خبرهای خوب:
آمدن توست
و شعر‌ عاشقانه:
تق‌تق صدای قلبِ در است،
وقتی تو را می‌نگرد

بازگرد به من
به من که در خویش با تو زندگی می‌کنم!
به گفتگو می‌نشینم!
با تو می‌آیم،با تو می‌روم،می‌خندم،می‌گریم!
دیوانه‌ام

بازگرد که از دوری‌ و انتظار چنانم
که بر دیوارهای خانه‌ام نوشته‌اند:
خانه‌ی باد!

زن و رازقی

زن بود،اولین کشف من

آن زمان که زمین
هیچ نبود جز چهار دیوار،بدون سقف!
پنجره را ساختم،برای دیدن اولین اکتشافم
آن‌هنگام که عطش،نفس سپیداران را بریده بود
از معاشقه‌ام با ابری سپید
باران را پدید آوردم که زن بخندد
و وقتی هیچ‌کس نبود که برود هیچ‌کجا!
آن‌قدر رفتند پاهایم،که جاده‌ها بنا شدند
آنگاه،زن،آمد!
من آنم…
که زنی را در پوست گندم خوابانید
و شاه بلوط اول بار در جیب‌هایش پیدا شد

و شعر بود
و حرف دگر نبود

آن زمان که شبنم و گل،
مات،هم را می‌نگریستند
من در دهانشان کلماتی رنگین نهادم
آن هنگام که آتش‌فشان،
در درون خود از تنهایی هزار ساله می‌گریست
من در گوشش الفاظی موزون خواندم
و وقتی هیچ‌کس نبود به دشت بگوید دوستت دارم
من در دریاهای سبز
بذری سرخ کاشتم
و زمین از عشق لرزید
من با بغض جوجه‌ سارها گریستم
من با خنده‌ی زن شعر گفتم
من با پنجره،باران و جاده هم‌قسم شدم!

و شعر بود
و حرف دگر هر چه بود از زن بود

من
اولین مرد عالمم که زن را رازقی دید
رازقی را گفت به شعر
و گفت هر آن‌چه نگفته بود آن که باید می‌گفت!
من
یک عصر پاییزی که خدا خواب خلق زن می‌دید!
شعری نوشتم دو حرفی،
من اولین مرد عالمم که نوشت…
زن!
و خواند:
شعر!

زیباترین زن

 

من تمام زنان را روزی ملاقات کردم
من به تمام زنان شبی اندیشیدم
وقتی او را برای اولین بار دیدم

مشت مشت زنانگی در جیب‌هایش داشت
تا زاده شوم باز
از او که دست‌هایش کلیدی بود
بر قفل شعر

و قدش آن قدر بلند که
شب‌ها گیس مهتاب را می‌بافت
و روزها،سایه به پلک خورشید می‌کشید

زنی که چندین ستاره در دهانش پنهان کرده بود
و چند دریا در پیراهنش گم!

من،رنگین کمان را پیش از باران دیدم!
دیدم از درختان سبز،دود بر می‌خواست!
موج،دریا را می‌جست!
و آسمان پرنده را صدا می‌زد!

دیدم که شعر‌ها با لب‌ خاموش
شهر را در پی شاعران می‌گردند
و شاعران با چشم‌های بسته
معشوقه‌هاشان را می‌بینند

من با چشم‌های بسته دیدم
زنی که به تنهایی
به اندازه‌ی تمام زنان زیبا بود

من از او گفتم
خدا چای ریخت
و‌ جز نامش همه چیز از دهانمان افتاد!