انکار

بسیار دیده‌ابسیار دیده‌ام
شنیده‌ام بسیار
و کمتر کرده‌ام باورم هر بار

انکار میکنم
این نور را که میزند سنگ
به پنجره‌ی چشم‌هایم!

حرام‌زاده‌گی شغل شریف شعله و کبریت؟
می‌دانستی؟
آری
آری
آخر من بادم،
باد
به میهمانی هرزه‌ها مرا راهی مباد

که پس از عبور،
از من هیچ نخواهد ماند در یاد
جز صدای بر هم خوردن بال پروانه
که خبر از خفگی شعله داد!

دست در دست منی که در من است بگذار
تا برویم به دیدار شعر
که اندوه‌مان کوچک نیست

زنی که آویخته بود به موهایش باد
خبر داد:
روشنی پشت هیچ پنجره‌ای نخواهد ایستاد
پس بگشای
بگشای
بگشای تمام درها را
بگذار باور کنم روشنی را
که ظلمت نام فصل زاد و ولد شعر است
شعری که خواهد زد فریاد:
سلام باد،
از باد به نور!
سلام باد!

#حامد_نیازی
بیست‌و‌نهم/آبان/نودوهفتم
شنیده‌ام بسیار
و کمتر کرده‌ام باورم هر بار

انکار میکنم
این نور را که میزند سنگ
به پنجره‌ی چشم‌هایم!

حرام‌زاده‌گی شغل شریف شعله و کبریت؟
می‌دانستی؟
آری
آری
آخر من بادم،
باد
به میهمانی هرزه‌ها مرا راهی مباد

که پس از عبور،
از من هیچ نخواهد ماند در یاد
جز صدای بر هم خوردن بال پروانه
که خبر از خفگی شعله داد!

دست در دست منی که در من است بگذار
تا برویم به دیدار شعر
که اندوه‌مان کوچک نیست

زنی که آویخته بود به موهایش باد
خبر داد:
روشنی پشت هیچ پنجره‌ای نخواهد ایستاد
پس بگشای
بگشای
بگشای تمام درها را
بگذار باور کنم روشنی را
که ظلمت نام فصل زاد و ولد شعر است
شعری که خواهد زد فریاد:
سلام باد،
از باد به نور!
سلام باد!

#حامد_نیازی
بیست‌و‌نهم/آبان/نودوهف

بشتاب به من

 

آفتابی و آفتابگردانم
پس از هر دیدار
قد می‌کشم
بیش می‌شوم از پیش

پیش‌تر دیده بودمت انگار
حال بیاندیش
در حافظه‌ی ماهی عاشق
عروس دریا چگونه است ماندگار؟
وقتی،گریسته بودیم با هم همان روز
چون دو ابر
بر یک دشت

اینک بپرس کجایم از آن دم؟
تا بگویم:
چون دم در سینه‌ات
چون لبخند بر چهره‌ات
چون اشک بر گونه‌ات
چون بغض در گلویت
چون برق در چشمانت
و چون شعر در عطرت

تا بگویم:
بشتاب
بشتاب به من
به من که از رسیدن تو
کال نمی‌مانم بر این شاخه‌ی خشکیده حتی

بشتاب و باز بتاب بر آفتابگردانی
که سوی صحیح رکوع را
از یاد برده بود!

سکوت جاری

 

مرا کسی باید
که بیاموزدم سکوتی جاری!

او را که آری
بیاید اگر
چنانم که گویی تصویر اولین گل سرخ را
در دل سنگ‌های کهن یافته‌‌ام
یا اولین شعر فیروزه‌ای جهان را
نگاشته بر،گلبرگ حسن یوسف

سکوتش در آغوشم خواهد گرفت
و انزوایم در انحنای حضورش ساکن خواهد گشت
آن‌دم،بی درنگ خواهم گفت

زیبا سلام
هر شعله که بیافروزی
خواهد سوخت مرا،
زیبا نگاه
هر افروختنی،نه از برای سوختن!
زیبا سکوت
دوستت…
و باز لب دوختن!

مرا کسی باید
که نامش چو برم
پرستوها بدانند رسید فصل کوچ
و ابرها بیابند دریا را در عطش
گلدان‌ها بزایند بهار
و عاشقان بگسترند دامان

مرا کسی باید
که از حروف سکوتم شعر ببافد
و ابتدای هر روز بگویمش با نگاه:
امروز را بمان زیبا،
بمان،
و بماند تا روز بعد
تا نگاهی دیگر

مرا کسی باید،
که چون خوانش زیبای شعری باشد
در سکوت!

تن‌پوشی از آتش

 

به تو اندیشیدم
یعنی
به تنها جایی که به آن تعلق دارم
به میهنم گویی
به مامنم حکمن
به زادگاهم
به شهرم

به تو
به دست‌هایت،فواره‌های نور
به مچ پاهایت،قفل‌های زمین

و یافتم دلیل آرامش چمنزاران را
و دانستم دلیل ذوق رودها برای آغوش ژرف دریا را

به تو اندیشیدم
که این عطش،سیراب می‌داردم از تشنگی‌،کویرم!
به تو که در چشم‌های میشی‌ام
خود را سرخ می‌یابی
چون باغ پاییز زده‌ی بی پنجره!
و آنگاه
گویی
اول عاشق جهان منم
که این درد را گفتن نمی‌دانم

به تو اندیشیدم
که بافته شده‌ای
رج به رج بر اندامم

من با تو
تن‌پوشی از آتش می‌پوشم!

سلام

 

معشوقه‌ی منی
عریانی کلاممی در حجم سبز شعر
آنجا که گفتن از تو
چونان تنفس است در جاودانگی

چون شعله‌‌ای
که فتاده به دشت خشک
یا چون خزان،بیخ گلوی شکوفه‌ها
معشوقه‌ی منی

از من سلام بر تو
ای باران تمام قد،
ایستاده بر انحنای خیالت
ای آتش،وامدار نگاهت
ای چون من،هزار شاعر،
در بند رویایت
ای چون خدا خودی!
ای معجزه،
قداست مستی شراب!
از من سلام بر تو که معشوقه‌ی منی

موهای تو،
دلشوره در خیال مه‌آلوده‌ی نسیم
دستان تو،
موهای من،
و خواب می‌ربایدم از شب!

پیراهنت،گل‌های نسترن،
می‌چینمت!
چنان که می‌نویسمت!
تا در میان دفتر شعرم
عشقی به قدمت هستی بنوشی و
تن‌پوشی از معاشقه‌ها را بپوشی و
آرام و با وقار،دستم بگیری و
با من بخوانی و…

معشوقه‌ی منی!
از من سلام!

جنوبی‌ترین آغوش!

 

امشب
می‌دَرَم
پوست لطیف خیال تو را با بوسه‌ای،
و فرو می‌ریزی بر اندامم
چونان که دانه‌های برف
بر تن خشک کویر

فریاد میزنم آن‌گاه
ابرک کوچکی باش
زیر سقف بزرگ اتاقکی!
که اندک بباری
و بسیار زندگی بخش باشی

تا بی‌پایان شکوفه‌ دهی
تا بی نهایت سبز باشم

من امشب ،جهانی پاشیده از هم را
چونان به هم می‌بافم
که کودکی گلوله‌ا‌ی برف را
چون خدایی عاشق،که پاییز را
یا چون تو که شالی گرم برای گردنی بوسه ندیده‌ را!

و دستم را به تو می‌دهم
که این است تضمین دلدادگی
در قاموس عشق‌بازان

امشب
می‌دَرَم پوست لطیف تنت را
با بوسه‌ای
تا طلوع ماه‌تاب را
باهم
به تماشا بنشینیم
پس
از شمالی‌ترین نگاه
سلام
به جنوبی‌ترین آغوش!

به یادآر…

 

به یادآر
عاشقی را،
که بوسیدن از یاد برده بود!
و معشوقه‌ای،
که نمی‌دانست طریق بوسیده شدن را!
آن‌گاه که رسیدند به یک‌دگر
در دهان هم،چگونه چون باران
به دنبال ابر می‌گشتند!

یادآر
حادثه‌ی دیدار را
و عاشقی که چون کودکی زاده شده
با آغوشی باز
می‌گریست دوستت دارم را

به یادآر
از کسی
که تلفظ صحیح نامت
تنها در دهان او نقش می‌بست
و از خود،
که از خود،بیخود میگشتی چه آسان!

یادآر
عشق را،
این من را،
آن تو را،
که نو به نو ما می‌گشتیم
و از هم جدا نبودیم دمی،
دقیقه‌ای حتی!
ما که چون عقربه‌های ساعتی خواب‌آلود
بساط عشق‌بازی‌مان پهن است

به یادآر ما را
که ساعت عاشقی را معناییم!

باور کن

 

مرغ دریاییِ دریا زده‌ام باور کن
همچو خورشیدم و بَد! شب‌زده‌ام باورکن

سوخت بال و پَرم از هُرم تَب و تنهایی
شعر شد هر نفسِ آخته‌ام باورکن

بُرد با خود دلِ ما را به ندانم‌آباد!
من قُمار از دلِ خود باخته‌ام باور کن

خواب میبُرد به دریا به دو دستش موجی
ساحلی غم‌زده، طوفان زده‌ام، باور کن

مستم و چشمِ اُمیدم به خراب‌ستان است
نا اُمید از مِی‌ام و مِی‌زده‌ام، باور کن

باورم نیست که این نیست شبی هست شود
باورم نیست که باور بکنی! باور کن

#غزل

انقلاب تک‌نفره!

 

چونان مرغک عشقی خوش‌رنگ،
توکم زدی با لب‌هایت!
دانه شدم!

گفتی آن‌چنان زیبا سفر را
که راه شدم!

و شکفت آن‌سان آزادی در ساقه‌ی گیسوانت
که انقلابی‌ تک‌نفره‌‌ام،
و پیروز،
وقتی رسید دستم موهایت را!
رساندی‌ام!

و دست راستت،
نفس دست چپم را گرفت!
تا در حوالی سینه‌ام قلب کشف شود!

زیبایی‌ات مسبب خلق چشم بود در دنیای صورتم،
لب نازل شد که بگویمت!
و ببوسانمت!

از پلکهایم خورشید می‌تراود
پس از طلوع تو به شبم
و در شبم مهتاب هبوط می‌کند
تا در نوری کم‌سو،
که رخنه کرده در ظلمت اتاق
بوسه‌هایم را بیابم که تنیده‌اند بر اندامت
و اندامت رازقی‌‌ عصیانگر‌ی‌ست
که مریم وار مادر تمام شعر‌هاست

از تو زاده شده شعر
تا از شعر متولد شوم
و مرگ را با لبخندی تلخ
از این عشق بگریزانیم!

باید بروم

 

باید بروم پاییز را
خیلی زود،شاید امشب

حال،که بوسیدن باغچه،از پشت شیشه‌ی غم گرفته
عذاب است و عذاب،
نام این اتفاق هزار رنگ بی‌رنگ

حال،که دوست میدارم،آرزوی کوچکی باشم
در جیب پاک نامه‌ای شاید
همان که خوب میدانست نرسیدن را
و گم شد در برگبار!

حال که باید بدانی نرسید و نرسیدن است
نام مادر و پدر پاییز!

و کاش،ای کاش،
کاش بکاریم و کاش‌های رنگی بریزد بر تن اشک‌هایمان
اما بگو،کدام شعر را بپوشانمت که نلرزی در اشک‌ریز؟
و بدانم که نمی‌گوید از مسیر و به مقصد نمی‌اندیشد

باید بروم پاییز را خیلی زود
شاید اکنون که کوچ را من سفر می‌خوانم و تو درد
دردی که از هر سو میخوانی‌اش دوری‌ست
و دوری نام رنگی‌ست که تن تو را با آن آغشته‌اند
شاید آبی! نه اما آبی شاید!

بگو پاییز کجاست؟
بر دل کدام برگ؟ در تن کدام درخت؟
بر چشم کدام باران؟
در کدام هیچ‌آباد باید لب کدام حسرت را ببوسم
به هوای آبی شدن کاش‌هایم؟

من حسرت را نام دیگر پاییز گذاشتم از حالا
منی که پاییز را “تو” صدا میزدم،پیش از کشف باران حتی
شاید با اولین دوستت دارمی که افتاد از…
درختی بی ریشه‌،بی‌تنی،بی‌سایه!
همان‌که آبی نبود هیچ یک از برگهایش

باید بروم تو را
خیلی زود،شاید امشب
حالا که پاییز آبی نیست!
حال که باغچه را با چشمهای تو نیز نمیتوانم دید!
باید بروم پاییز را
خیلی زود!