الفبای سکوت

 

عشق روزی این درب را خواهد کوفت
و مرا با خویش خواهد برد
چونان نسیم که برگی خشک را

تا آن دم من،
در این قسمت از خانه
که پنجره روییده
در گلدان‌هایم،باران خواهم کاشت
به شاعران درونم،شعر خواهم خوراند
و بر برگ‌های ابر خواهم نوشت:

دیشب
با رازقی گفتگو کردم،
گفت: …!
گفتم: …!
ما سکوتمان را با هم قسمت کردیم!

عشق روزی مرا خواهد برد
و در بخش کم عمق سکوت گلی
غرق خواهد کرد

روزی من
در شهری بی دریا
میان امواجی غرق خواهم شد
که از انحنای لب غنچه‌ای سرخ چکیده
او که نامش را در هیچ‌کدام از شعرهایم نتوان یافت
زیرا من او را
با الفبای سکوت نوشته‌ام!

دیوانه بازی


 

خیلی دلم میخواست بدانم،بی من چگونه است؟
چگونه گذرانده‌ست شب‌ها را،روزها را
در این مدت،عاشق شده‌است؟
هنوز شال آبی به چهره‌اش می‌آید؟
زیباتر شده؟
هنوز شعر میخورد؟
سیگار میکشد؟
عطرش دل می‌برد؟

هنوز از شلوغی اتوبوس‌ها کلافه‌ است؟
هنوز بغض که می‌کند پاییز می‌آید؟
هنوز درد بی درمان است؟
عشق است؟
اما…
وقتی برگشت
وقتی رسید

وقتی حال و روزش را دیدم،برای این افکار خودم را لعنت کردم
کسی که مرا کشته بود
بازگشته بود چونان مرده‌ای از گور برخاسته!

حسی که به او داشتم حس شاعری بود،
که شعری را که سالها پیش سروده
در انتهای صندوقچه‌ای قدیمی یافته باشد
چشم‌هایم برق زد و بارید
آخر با شعرم عشق‌بازی‌ها کرده بودند دیگران
و من هیچ،من نگاه!
به شانه‌ام زدم و گفتم:رفیق،سیگار داری؟
به آینه نگاه کردم و گفتم:نه!

نامه‌ای به خویش(قسمت دوم)

 

آن زمان‌ها برق قهر میکرد و می‌رفت،نمی‌گفت هم کجا،فقط می‌رفت تا بابا فانوسش را بیاورد،شیشه‌اش را ها کند،توک فیتیله‌اش را بچینید و نور بریزد توی اتاق تا ما ببینیم چقدر درد زیر دست و پایمان ریخته!بفهمیم چقدر داراییم!
کجا بودم؟
ها،تولد!
صبح که شد دیدم،عیسی‌وار آمده‌ام وسط دنیایی سیاه‌تر از قبلی و درست مثل آن میلاد غمگینم،این‌بار نوزادی سی‌وچند ساله‌ به جیب‌‌های قنداقه‌اش که پر از شعر بود با بهت و بغض نگاه می‌کرد
شعرهای توی جیبش را که خواند،ملتفت شد پیش‌تر جایی دیده‌ آن‌ها را
شاید در شب‌هایی که روی نیمکت پارک‌هاصبح شده بود
چند سپید از سگ‌لرز زدن روی سنگ‌های سرد حرم مطهر بنیان‌گذار انقلاب داشت
شعر‌های کوتاه قطعا از شب‌های ترمینال جا مانده بودند
و غزل‌ها عطر قطاری که به سمت هیچ‌آباد می‌رفت داشت
گیج شد،ترسید،گریه کردم!
یادم آمد هیچ‌گاه اهل فیلم دیدن نبودم،اهل کتاب خواندن هم،پول کافه رفتن و قهوه خوردن هم نداشتم،بچه هنرمند نبودم خلاصه
باکلاس و روشنفکر مثل بقیه‌ی هم سن و سال‌هایم نبودم،فرق داشتم انگار
نفرت داشتم،بغض داشتم،درد داشتم،دوا نه!
دود سیگارهایم را با عصبانیت قورت می‌دادم نه ژست،پیش چشم دوربین
اخلاقم آنقدر گند بود که بگویم زهر‌مار ارفاق است،آن‌قدر که خودم هم تحملش را نداشتم
یادم آمد دوستانم،دوست که نه! همان عابران هر روزی،چیزهایی را دوست داشتند که من نمی‌دانستم چه هستند و من به چیزهایی فکر می‌کردم که باعث خنده بود
از کودکی‌ام جز چند کلمه چیزی نداشتم
از نوجوانی‌ جز چند حرف
و حالا فقط سکوت،سکوت،سکوتی که قسمتش نمی‌کردم حتی با خودم
یادم آمد یک سال خرداد چشم باز کردم و دیدم بندر عباس را گز می‌کنم
با صدای رامی و ناصر و رضا،یادم آمد چقدر گم شدم در شرجی‌و‌موج
یادم آمد برای اجباری رفتم بیرجند،بعدش تبریز،مراغه،مهران
یادم آمد این سالها شعرهایم را گریه کردم،گریه‌هایم را فروختم تا خرج خودم،تحصیلم و چند بچه‌ای که هزینه‌ها‌یشان را به عهده گرفته بودم بدهم
یادم آمد بعد از اجباری سر از سرخس درآوردم
باز مشهد،دوباره دانشگاه و ستاره‌هایی که چسبیده بودند کنار عکسی سه در چهار
یادم آمد چقدر تنها بوده‌ام این سالها
و چقدر زندگی کرده‌ام
یادم آمد چندین بار مرده‌ام
یادم آمد شعرهایم را
پس در شبی فیروزه‌ای سرگیجه‌هایم را دو کتاب کردم
کتاب‌هایی که هیچ وقت نخواندم‌شان و دلم نمی‌خواهد دیگر چاپ شوند
اصلا که چه بشود؟
چرا کسی شعرهایم را برایم پس نفرستاد؟
باقی‌ا‌ش باشد برای بعد…

نامه‌ای به خویش(قسمت اول)

 

یک رادیو ضبط یک کاسته‌ی «سوپرا» در خانه داشتیم
که دورتادور بلندگویش لامپ‌هایی رنگی داشت
حتی وقت‌هایی که بابا مداحی گوش میداد لامپ‌ها می‌رقصیدند!
شعر خلاصه میشد در زبان حال امام حسین،بچه‌ها و یاران با وفایش!
بابا ما را به بهانه‌ی حفظ یادگار پدرش برده بود دیار خودش
هنوز مدرسه نمی‌رفتم
رشت،باران،شالی،لهجه‌ی گیلکی،نوشابه کانادا درای،بوی دود،تلویزیون بزرگ و سنگین سوخته،برق‌ که نمی‌دانستم کجا می‌رود،مدرسه‌ای که آنقدر دور بود که عزا می‌گرفتم برای رفتن و آقا معلم کلاس اول که اسمش سالار نجفی بود!
کلاس اول یعنی همین‌ها،یعنی خیلی چیزها بود که نمی‌دانستم چرا هست؟
و چیزهایی نبود که خبر هم نداشتم از وجودش
‌دانستم اما معنی نداشتن را!

نم نم صدای معین،گلپا،داریوش،هایده و یکی دو نفر دیگر از آن ضبط درآمد
برادر مادرم که دختر عموی پدرم بود برای خواهرش که مادرم بود نوار می‌آورد از تهران!

شعر شد ترانه و ترانه یعنی اردلان سرفراز،هدیه،شهیار،زویا زاکاریان،منصور تهرانی و… مثال اختلاف عقیده در خانه‌ی ما تفاوت شعرهایی بود که بابا گوش می‌داد با شعرهایی که من می‌چشیدم
مادر هم همیشه یکی به نعل میزد،یکی به میخ،
شعرهای مرا دوست داشت و خب حاج علی مداح را هم ایضا
پس راه من زود جدا شد از جاده‌‌ی آن‌ها
زندگی جز شعر،پول هم میخواست و در آن‌خانه پول کمیاب بود
شاعرها یکی یکی پس از رفتنم از آن خانه،آمدند سراغم
فروغ،شاملو،مشیری،اخوان،سهراب،نیما،بیژن الهی،منزوی،منزوی…
منزوی شده بودم
میدان انقلاب شلوغ بود،بوی باتوم می‌آمد و کتک،
هجده تیر هفتاد و هشت نوجوان بودم،
بودم،بودم آنجا،دیدم،دیدم آن‌ها را!

دانشگاه پر از ستاره شد
کتاب‌های مرا کلاغ‌ها بردند
و غزل‌هایش را غارغار زدند
دلم ترکید و مثل قناری شوهر مریم خانم همسایه‌مان دیگر گنگ شدم!
سلول،سلول،
کتک،کتک،اخراج،رنگ سبز،صدای شاهین،صندوق‌ها
سال هشتاد وهشت هم بودم،چشیدم،فریاد زدم این‌بار اما،
بابا برادر چفیه دارم را دوست داشت و مادرم قورمه‌سبزی هایش دیگر سبز نبود
انگار هیچکس دوستم نداشت
گذشت تا تقویم ‌گفت سال نود و چهار است
موهایم داشت با دندان‌هایم مسابقه‌ی سفیدی رنگ می‌گذاشت
یک شب خودکار مشکی بیکم را دیدم که برگه‌ها را می‌بوسد
بی حیاها جلوی چشم‌های سرخ من…
متولد شدم باز،از مادری باکره و پدری که نبود
دوست داشتم کشف کنم جهان جدید را
نمی‌دانم چه شد
باقی‌‌اش باشد برای بعد…

خانه‌ی باد!

 

به من بازگرد
که در من،جا مانده‌ای

بگو کدام موج در دریا ته‌نشین می‌شود؟
کدام ابر در آسمان می‌گندد؟
کدام شعر ناگفته می‌ماند؟
فراموش کردنت همین محال‌هاست

باز‌گرد
دگر نمی‌اندیشم
نمی‌گویم
نمی‌نویسنم
چون شمع می‌سوزم و تمام می‌شوم
گویی پدر سکوتم و درد
بابای عشقم و حسرت

به فلس‌های قاصدک سوگند!
تمام خبرهای خوب:
آمدن توست
و شعر‌ عاشقانه:
تق‌تق صدای قلبِ در است،
وقتی تو را می‌نگرد

بازگرد به من
به من که در خویش با تو زندگی می‌کنم!
به گفتگو می‌نشینم!
با تو می‌آیم،با تو می‌روم،می‌خندم،می‌گریم!
دیوانه‌ام

بازگرد که از دوری‌ و انتظار چنانم
که بر دیوارهای خانه‌ام نوشته‌اند:
خانه‌ی باد!

زن و رازقی


 

زن بود،اولین کشف من

آن زمان که زمین
هیچ نبود جز چهار دیوار،بدون سقف!
پنجره را ساختم،برای دیدن اولین اکتشافم
آن‌هنگام که عطش،نفس سپیداران را بریده بود
از معاشقه‌ام با ابری سپید
باران را پدید آوردم که زن بخندد
و وقتی هیچ‌کس نبود که برود هیچ‌کجا!
آن‌قدر رفتند پاهایم،که جاده‌ها بنا شدند
آنگاه،زن،آمد!
من آنم…
که زنی را در پوست گندم خوابانید
و شاه بلوط اول بار در جیب‌هایش پیدا شد

و شعر بود
و حرف دگر نبود

آن زمان که شبنم و گل،
مات،هم را می‌نگریستند
من در دهانشان کلماتی رنگین نهادم
آن هنگام که آتش‌فشان،
در درون خود از تنهایی هزار ساله می‌گریست
من در گوشش الفاظی موزون خواندم
و وقتی هیچ‌کس نبود به دشت بگوید دوستت دارم
من در دریاهای سبز
بذری سرخ کاشتم
و زمین از عشق لرزید
من با بغض جوجه‌ سارها گریستم
من با خنده‌ی زن شعر گفتم
من با پنجره،باران و جاده هم‌قسم شدم!

و شعر بود
و حرف دگر هر چه بود از زن بود

من
اولین مرد عالمم که زن را رازقی دید
رازقی را گفت به شعر
و گفت هر آن‌چه نگفته بود آن که باید می‌گفت!
من
یک عصر پاییزی که خدا خواب خلق زن می‌دید!
شعری نوشتم دو حرفی،
من اولین مرد عالمم که نوشت…
زن!
و خواند:
شعر!

زیباترین زن

 

من تمام زنان را روزی ملاقات کردم
من به تمام زنان شبی اندیشیدم
وقتی او را برای اولین بار دیدم

مشت مشت زنانگی در جیب‌هایش داشت
تا زاده شوم باز
از او که دست‌هایش کلیدی بود
بر قفل شعر

و قدش آن قدر بلند که
شب‌ها گیس مهتاب را می‌بافت
و روزها،سایه به پلک خورشید می‌کشید

زنی که چندین ستاره در دهانش پنهان کرده بود
و چند دریا در پیراهنش گم!

من،رنگین کمان را پیش از باران دیدم!
دیدم از درختان سبز،دود بر می‌خواست!
موج،دریا را می‌جست!
و آسمان پرنده را صدا می‌زد!

دیدم که شعر‌ها با لب‌ خاموش
شهر را در پی شاعران می‌گردند
و شاعران با چشم‌های بسته
معشوقه‌هاشان را می‌بینند

من با چشم‌های بسته دیدم
زنی که به تنهایی
به اندازه‌ی تمام زنان زیبا بود

من از او گفتم
خدا چای ریخت
و‌ جز نامش همه چیز از دهانمان افتاد!

کبوتر عشق

 

زیباترین حرف‌هایم را
چون دانه‌های گندم،در جیب‌ می‌ریزم
و نسیم،می‌بردم تا وعده‌گاه

آن‌جا که از میان تمام کبوترها
تنها تویی که مرا می‌دانی
به راستی چه می‌شود مرا؟

بیا و یک‌بار
مرا نبین،تماشا کن
مرا نشنو،گوش کن
با من قدم نزن،بیا
با من پرواز نکن،بمان

من با تو زیباترین سکوتم را قسمت خواهم کرد
من با تو از شعرهایم سخن خواهم گفت
من با تو پایان را آغاز می‌کنم
من با تو آغاز می‌کنم جهان را

مرا چه می‌شود که شعر،
انگشت کوچک دست چپم را می‌کشد
زیباترین لبخندت را پوشیده‌ام
زیباترین پروازت را بخوان
زیرا ایستاده‌اند به نظاره زمینیان و آسمانیان

و کلمات پیرامونت را توک بزن،
بوسیده‌ام آن ها را
آسمان را ببوس
درآغوشش کشیده‌ام
به من اشاره کن با پلک
چشم‌هایت را خواب دیده‌ام

خوشا تو
که شعر شدن می‌دانی و خوشا من که خواندنت را
خوشا جهان را که لبخند تو زایید
از شعری که به پای راست کبوتری بسته شد!

 

انکار

 

بسیار دیده‌ام
شنیده‌ام بسیار
و کمتر کرده‌ام باورم هر بار

انکار میکنم
این نور را که میزند سنگ
به پنجره‌ی چشم‌هایم!

حرام‌زاده‌گی شغل شریف شعله و کبریت؟
می‌دانستی؟
آری
آری
آخر من بادم،
باد
به میهمانی هرزه‌ها مرا راهی مباد

که پس از عبور،
از من هیچ نخواهد ماند در یاد
جز صدای بر هم خوردن بال پروانه
که خبر از خفگی شعله داد!

دست در دست منی که در من است بگذار
تا برویم به دیدار شعر
که اندوه‌مان کوچک نیست

زنی که آویخته بود به موهایش باد
خبر داد:
روشنی پشت هیچ پنجره‌ای نخواهد ایستاد
پس بگشای
بگشای
بگشای تمام درها را
بگذار باور کنم روشنی را
که ظلمت نام فصل زاد و ولد شعر است
شعری که خواهد زد فریاد:
سلام باد،
از باد به نور!
سلام باد!

بشتاب به من

 

آفتابی و آفتابگردانم
پس از هر دیدار
قد می‌کشم
بیش می‌شوم از پیش

پیش‌تر دیده بودمت انگار
حال بیاندیش
در حافظه‌ی ماهی عاشق
عروس دریا چگونه است ماندگار؟
وقتی،گریسته بودیم با هم همان روز
چون دو ابر
بر یک دشت

اینک بپرس کجایم از آن دم؟
تا بگویم:
چون دم در سینه‌ات
چون لبخند بر چهره‌ات
چون اشک بر گونه‌ات
چون بغض در گلویت
چون برق در چشمانت
و چون شعر در عطرت

تا بگویم:
بشتاب
بشتاب به من
به من که از رسیدن تو
کال نمی‌مانم بر این شاخه‌ی خشکیده حتی

بشتاب و باز بتاب بر آفتابگردانی
که سوی صحیح رکوع را
از یاد برده بود!