عاشقم…

عاشقم و شعر می‌گِریَم،
اِنگار در گلویم چکاوکِ تنهایی لانه کرده،
که جُفتش از هیچ کوچی باز نگشته!

آتشم،در آغوشَم عشق می‌بارَد!
چِشمه‌ام،می‌سوزم!
طوفانم،در هیبتِ بازدمِ گلی دلباخته‌ی باغبان!
گندُمَم،حریصِ داس و دِرو!
عاشقم؛

عشق برای سَفر است،مقصد
برای درد،درمان
برای پرسش است،پاسخ
و آسمان برای بال‌هایی بسته!

دریایم،غرق در نوایِ امواجِ پیچیده در گوش‌ِ ماهی‌ها
جنگلم،گُم،در سبزیِ درخت‌ها
کویرم،سیراب از سراب‌ها
عاشقم

باید سِپُرد مرا به دست‌های جویِ آب
چونان برگی از کتابی مقدّس
باید نَهاد مرا بر بلندای دیوار
چون تکه‌ای نان
باید مرا به گوشِ کویر خواند
چونان دُعای باران
باید مرا رَها کرد در نسیم
چون عطرِ بازگشتِ چکاوکی از کوچ!


گفتگو با نسیم

با نسیم به گفتگوی تو نشستم
در راه به جستجوی تو رفتم
فصلِ حوصله‌ام پاییز بود
و هوای خیالم بارانی
ای تمامِ شعرهایم فدایِ آمدنت

پس،برآمدم چون ستاره‌ای
که سالها گُم کرده بود
مسیرِ رسیدن به شب را

آن‌گاه،خویش را یافتم
در گُستره‌ی بی مرزِ آغوشِ زنی
که جایِ نفس‌هایش
شکوفه می‌داد بر کاغذهایی
که مُقرر بود ببوسند شعرهایم را

با قلم به گفتگوی تو نشستم
در شعر به جستجوی تو رفتم
دو قدم راه برو
چند‌ جام شعر بنوش!
دو قدم‌ راه برو
دستِ راه را رها کن!
راه را ‌گُم‌ کن!
بازگرد!

دُرنای عاشق

غم‌هایم را دوست دارم
آن‌سان که تو را؛
و بِدان،
از دردهایم اگر دست کِشم،
خواهم مُرد!
از تنهایی‌ام اگر دور مانَم،
گُم خواهم شُد!
از اِنزوایم اگر فاصله گیرم،
خواهم سوخت!

دُرنای عاشقی در من می‌گِریَد مُدام
وقتی تاریکم حتی با نوشیدنِ ماه‌تاب
وقتی سردَم با پوشیدنِ آفتاب
و غرق می‌شوم ساده در هر سَراب

اینک…
از چشمِ ابر می‌اُفتم
سَر بر دامانِ باد می‌گذارم
و بَر بالِ دُرنای تنها
می‌آویزَم خویشتن را

که پیراهنم پرچمِ کشورِ تنهایی‌،
چشمانَم نقشه‌ی درد،
و سینه‌ام،
مرز‌های بغض‌آلودِ وطنی‌ست غریب
در من دُرنای عاشقی می‌گِرید
و مرا خداوندگارِ تنهایی می‌خواند!
او شاعری‌ست سپید‌بال،
در قبیله‌ی کلاغ‌ها اَسیر!

معنایِ سکوت

تو معنای سکوتِ منی
به همین سنگینی
به همین زیبایی!

تو…
تصویرِ لحظه ی ماتِ خوشه های گندمی،
زیرِ باران!
ترجُمانِ بغضِ صحرایی،
در گوشِ نسیم!
تعبیرِ لبخند آسمانی،
در آغوشِ رنگین کمان!

تو از میانِ تمامِ شعرها
همانی که هیچ گاه نمی نویسم!
از میانِ خاطره ها همانی که ندیدم
و از میان رویاها،
آنی که به خوابم نَیامد

تو…
همان لبخندی که گُمش کردم!
و از میانِ تمامِ حروف،
همانی که کَشف نشد!

تو معنای سکوتِ منی!
به همین سنگینی
به همین زیبایی!

دو تن،در یک جان

دوست دارم بگویم،دوستش دارم

و به سان شاعری،
که می‌پرد از خواب و زمزمه می‌کند شعرهایش را
از ترس فراموشی،
بگویمش
و چون کبوتری،که می‌پرد از لانه‌ی غرق در آتش!
و صدا می‌زند جفتش را،
بخوانمش
و چون دریا که هر قطره‌ی اشکش،
موجی‌ست در هجرت قایقی که او را در خویش غرق کرده،
ببارمش

دوست دارم بگویمش،بخوانمش،ببارمش،که دوست دارمش

دوست دارم برایش شعری بنویسم
که به اندامش بیاید،
به رنگ آب
و بپوشانمش چنان،که در جانش برود،
چون خون
و بدانم که ناگفته می‌داند این را

دوست دارم،دوستش بدارم،
که می‌داردم زنده این حجم سبز
که چون هوا،به نام شعر،از هر کرانه،از شش جهت،از هشت سو،
فتح می‌کندم و مرا یارای مقاومت نیست در برابرش

و اوست که می‌داندم چون تنها کسی
که می‌داند ستاره‌ی دنباله‌دار
دنباله‌‌اش را از آرزوی هزار عاشق بافته‌

دوست دارم،دوست دارمش را بکارم در رویای گلدان‌های خالی،
به خواب بازوهایی که زیر سر معشوق‌ها می‌پرند
و به آرامش سحرگاهی که حرفهایم را خواند از نگاهم

دوست دارم بگویمش،بخوانمش،ببارمش،که دوست دارمش
دوست دارم بگویدم،بخواندم،بباردم،که دوست داردم

زیرا،ما دو تنیم در یک جان
و یک جان در روحی که بر کالبد عشق دمیده شعر

خانه‌ی شاعر

در ظلمت اتاقی بی سقف
بی پنجره،بی در
افروختم شمعی!

مشغول شدم جُستن عشق را
میان دفتر شعرم!
پروانه‌ی خشکی که از انگشتانت چکیده بود
از دل دفتر برد به آغوش شمع پناه
و مشغول شد،از تو گفتن را!

گفت و ‌گفت،
گریستند و گریستم
و شعری تازه شد متولد
که نمناکی‌اش طعنه‌ای بود به باران
و عطشش روایتی بود از ابر

ناگاه دیدم
در پیراهنم گم شده‌ام
و برده‌ام از یاد،نشانی خانه‌ام را
تنها بود در خاطرم این،
که می‌آیم از جایی دور
از آنجا که اول بار شکفته‌ست دریا
اول بار دمیده‌ست نسیم
اول بار باریده‌ست شعر

تنها این بود در خاطرم
خانه‌‌ام کوچک است
چونان دو خوشه‌ی به‌هم پیوسته‌ی گندم
که عطر آغوش زنی می‌دهد
که حروف نامش هنوز کشف نشده‌اند!

خانه‌ام آرام ‌است چون دریای پس از طوفان
خانه‌ام گرم است چون تابستان
خانه‌‌ام مست است چون تاکستان
خانه‌ام از جنس آرزوست
با طعم رویا،رنگ شراب

من،در این بن‌بست
من،در این هزار سوی بی‌ سو
من،در این اتفاق بی‌حادثه
از شعری که از پیراهن عشق آویخته بود دانستم
خانه‌‌ام چشم‌های روشن زنی‌ست
که مادر پروانه‌های خشکی‌ست
که میان دفتر شعر شاعران زندگی می‌کنند!

خواب

و جهانم بی تو خالی بود حتی از هوا!
که شب شد…
تنهایی‌ام را روی «رَف» کاشتم
بر بام،دریا ساختم
میان حوض،شب‌بو
روی شیشه‌ها،چشم
میان در‌ها،راه
روی دیوارها،پنجره
و میان گلدان‌ها،نور را قلمه زدم!

سپس روی گونه‌ها،باران
میان آینه‌ها،رنگین‌کمان
روی دست‌ها،بال
و میان تاریکی،صدای پای ماه‌تاب را دوختم!

تا در خویش غوطه‌ور شوم،شاید بیابم تو را در خواب

شب رسید که بدانم
هیچ‌گاه تاکنون نرفته‌ام به‌ خواب
مُرده‌ام هر شامگاه
و در مرگیدن!
تو را دیدن و چشیدن را،
سخت گوارا یافته‌ام!

اما ناگه،عطرت دستم را فشرد
چونان پنجره‌ای نیمه‌باز
که بال‌های خیس گنجشک زیر شیروانی را

پس خویشتن را از ذوق،
بیرون کشیدم از دهان مرگ
و نگریستم به خود و گفتم با تو!
ببر مرا
به هر کجا که آن‌جاست خانه‌ات
پس،بردی مرا به خواب
آری
به خواب که این هدیه‌ی تو بود
برای کسی که شب‌ها میمُرد،
در آرزوی دیدارت!

هزار و یک شعر

گلبرگ بر قامتت اگر می‌کشیدم
می‌کشیدی‌ام در پی‌ات
در جلد گل اگر می‌رفتی
می‌رفتی در رگ‌هایم
چونان کتاب‌ شعر

تو،شعری
شعر شرح حال چشم‌های توست
با مژه صفحه آرایی‌ات اگر می‌کردم
می‌کردم عشق را شرمنده از این حادثه
حادثه‌ای هزار و یک جلدی می‌شدی!
می‌شدی کلامم
برای هزار و یک شب
شب و روز
و در تمام صفحاتت
با لب‌هایم می‌نوشتم
هزار و یک دوستت دارم
دوستت دارم

دارم در ایوان خانه‌‌ام گلدانی
که در آن دردهایم را کاشته‌ام
هزار و یک گل داده
هزار ‌و یک ‌عطر می‌افشاند
ولی گویی تنها تو در آن نشسته‌ای!
و شعر به باغ گلی که در آن گلدان خفته
از سوی نگاه تو وارد می‌شود
چشم‌های تو را از پشت سر می‌گیرد
و‌می‌پرسد نامش را

بگو
بگو که او همان شعری‌ست
که در هزار و یک جلد اندامت از برش کرده‌ام
بگو دوستت دارم را
که شنیدن شعر از حنجره‌ی شاعر
چونان است که ابری دلتنگ،
به دشتی تشنه،
بزند تعارف باران را!
که باران پس از توست،تماشایی‌ترین کار خدا!

شهر متروک

 

درونم باد می‌وزد
و کاغذ ‌پاره‌هایی را که عطر شعر می‌دهند می‌رقصاند
انگار،شعری در من فراموشی گرفته‌ست!

شهری متروک است درونم
که تنها ساکنش سال‌هاست خفتن نمی‌تواند
از صدای شیون ابرها

گویی کرده کوچ
آن که روزی مرا
کسی را
او را
دوست می‌داشت
می‌داشت
دیدم که داشت قایقی در اتاقم غرق میشد
وقتی نور فانوس را بغضم خفه کرده بود

کسی با صدایت موهایم را نوازش کرد
وقتی باد خوابید
پس خوابیدم در آغوشش و در رویا از تو گفتم
تا صدای شعر‌خوانی جیرجیرکی عاشق
در سرت بپیچد

بگذارند کاش،یک‌بار در چشم‌های تو به خواب روم
تا برنخیزم دیگر
درونم،شهری‌ست متروک
که روی دیوارهایش
کنار تصویر شاعری با چشم‌های روشن
نوشته‌اند:

وی…
سال‌ها پیش در چشم‌های زنی گم شد!
هر کسی که او را یافت
خبر دهد به شعری که هیچ‌‌‌کس نسروده!

الفبای سکوت

 

عشق روزی این درب را خواهد کوفت
و مرا با خویش خواهد برد
چونان نسیم که برگی خشک را

تا آن دم من،
در این قسمت از خانه
که پنجره روییده
در گلدان‌هایم،باران خواهم کاشت
به شاعران درونم،شعر خواهم خوراند
و بر برگ‌های ابر خواهم نوشت:

دیشب
با رازقی گفتگو کردم،
گفت: …!
گفتم: …!
ما سکوتمان را با هم قسمت کردیم!

عشق روزی مرا خواهد برد
و در بخش کم عمق سکوت گلی
غرق خواهد کرد

روزی من
در شهری بی دریا
میان امواجی غرق خواهم شد
که از انحنای لب غنچه‌ای سرخ چکیده
او که نامش را در هیچ‌کدام از شعرهایم نتوان یافت
زیرا من او را
با الفبای سکوت نوشته‌ام!