۴۰

پنهان خواهم گشت،در تو
چون‌ گُریخته‌ای خسته،از جهانی خوفناک
به سانِ زندان‌بانی که با شعر آشناست،
مرا دریاب
و همانندِ جای بوسه‌ی نسیم،روی‌ گلوی نسترن
ردِ پای شب‌‌تاب،بر دلِ آب
عطر دریا،روی فَلسِ ماهی
یا بهتر حتی‌‌‌
رهایی بین‌ انگشتانت،پناهم باش
چون قطره‌‌ی آبِ جا مانده از وضو
روی صورتت،نوازشم‌ کن
در قفس‌ِ تنگِ سینه‌ات جایَم دِه
و اعتراف بگیر با زبانِ شعر،
دلتنگی‌ام را که عشق،
زبان‌ِ مشترک‌ِ تمام‌ِ ندانستن‌هاست!

برشِ شعری از کتابِ:
یک اتفاق ساده

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *