نفس بُریدِگی…

وَه که تماشای تو
دل می‌بَرَد از چشم‌هایم
و سکسکه،
معنای تمامِ کلماتِ من است پس از دیدار!
عطرِ گردوی سبز می‌آید،
از پیراهنی که تو در آن میتَپی!
و از سایه‌ات خورشید می‌چکد
در پسِ پاهایم!
شانه بزن‌موهایت را،
بباف…
بباف و نَشِکاف که نَفَس بُریدِگی را
عَلاجی مَگر بوسه نیست!

بُرشِ شعری از کتابِ یک اتفاق ساده

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *