حضرتِ باران…

وقتی صدای تو را دیدم
از برگ‌های دفترِ شعرش
بر روی زخمِ کهنه‌ی این سینه
مَرهَم نهادم‌‌ و آرام‌ گِریستم!

وقتی صدای تو را دیدم
از حادثه نهَراسیدم
عُصیانِ لحظه‌‌های سکوتم بود
که‌آرام بوسیدی
آرام بوسیدم

رنگِ صدای تو آبی بود
همرنگِ بغضِ چکاوک‌ها
آبی‌تر از نوایِ خوشِ دریا
یا چون سکوت،پس از رویا

رویای هجرتِ بَرگی خشک
در اِنزوای درختی پیر
رنگ صدای تو آبی بود
آبی‌ترین رنگ،رنگِ بی‌ تکثیر

آری صدای تو را دیدم
آن دم دِگر هیچ نپُرسیدم
ساکن شدم چو موج به این ساحل
بَس مومنانه…
تو را پرَستیدَم!

من با صدای تو آرامَم
آبی‌ترین غزلی که عاشقم با آن
من از صدای تو دل‌کوکم
نامِ شماست…
حضرتِ باران!

چهارده/خرداد/نودوهشت

(شعر تازه)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *