نهایتِ تسکین…

به چشم‌هایم گوش کن؛
تو را دوست دارم
زیرا زبانم آن‌گونه گَس است
از بُردنِ پیاپیِ نامت؛
که گویی چشمه‌ی شراب،در دهان دارم!
تو اگر‌ یک روز بیایی
شب دیگر نمی‌رسد!
در پاییز گَر برسی،
باران و برگ‌ریز،همیشه این‌جا می‌مانند!
شعر از هیچ دهانی نمی‌اُفتد،
خواب‌ها بی‌تعبیر نمی‌شوند،
سفر دیگر آرزویی مَحال نیست،
و حادِثه‌ها هرگز اینگونه رُخ نمی‌دهند!
که به سخنِ عشق گوش فَرا نَدهی!
که نیایی!
که برای‌ جشنِ میلادت،
من و باد در خانه تنها باشیم!
پس تا فارغ نشده‌ام از‌ گریستن
بر این در بکوب؛
بگو که تنهایی‌ام را
به شاخه گلِ سرخی خریداری
به چشم‌هایم گوش کن
بر لب‌هایم ببین
تو را دوست دارم
ای نهایتِ تسکین!

نهم/خرداد/نودوهشت

(شعر_تازه)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *