دُرنای عاشق

غم‌هایم را دوست دارم
آن‌سان که تو را؛
و بِدان،
از دردهایم اگر دست کِشم،
خواهم مُرد!
از تنهایی‌ام اگر دور مانَم،
گُم خواهم شُد!
از اِنزوایم اگر فاصله گیرم،
خواهم سوخت!

دُرنای عاشقی در من می‌گِریَد مُدام
وقتی تاریکم حتی با نوشیدنِ ماه‌تاب
وقتی سردَم با پوشیدنِ آفتاب
و غرق می‌شوم ساده در هر سَراب

اینک…
از چشمِ ابر می‌اُفتم
سَر بر دامانِ باد می‌گذارم
و بَر بالِ دُرنای تنها
می‌آویزَم خویشتن را

که پیراهنم پرچمِ کشورِ تنهایی‌،
چشمانَم نقشه‌ی درد،
و سینه‌ام،
مرز‌های بغض‌آلودِ وطنی‌ست غریب
در من دُرنای عاشقی می‌گِرید
و مرا خداوندگارِ تنهایی می‌خواند!
او شاعری‌ست سپید‌بال،
در قبیله‌ی کلاغ‌ها اَسیر!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *