دو تن،در یک جان

دوست دارم بگویم،دوستش دارم

و به سان شاعری،
که می‌پرد از خواب و زمزمه می‌کند شعرهایش را
از ترس فراموشی،
بگویمش
و چون کبوتری،که می‌پرد از لانه‌ی غرق در آتش!
و صدا می‌زند جفتش را،
بخوانمش
و چون دریا که هر قطره‌ی اشکش،
موجی‌ست در هجرت قایقی که او را در خویش غرق کرده،
ببارمش

دوست دارم بگویمش،بخوانمش،ببارمش،که دوست دارمش

دوست دارم برایش شعری بنویسم
که به اندامش بیاید،
به رنگ آب
و بپوشانمش چنان،که در جانش برود،
چون خون
و بدانم که ناگفته می‌داند این را

دوست دارم،دوستش بدارم،
که می‌داردم زنده این حجم سبز
که چون هوا،به نام شعر،از هر کرانه،از شش جهت،از هشت سو،
فتح می‌کندم و مرا یارای مقاومت نیست در برابرش

و اوست که می‌داندم چون تنها کسی
که می‌داند ستاره‌ی دنباله‌دار
دنباله‌‌اش را از آرزوی هزار عاشق بافته‌

دوست دارم،دوست دارمش را بکارم در رویای گلدان‌های خالی،
به خواب بازوهایی که زیر سر معشوق‌ها می‌پرند
و به آرامش سحرگاهی که حرفهایم را خواند از نگاهم

دوست دارم بگویمش،بخوانمش،ببارمش،که دوست دارمش
دوست دارم بگویدم،بخواندم،بباردم،که دوست داردم

زیرا،ما دو تنیم در یک جان
و یک جان در روحی که بر کالبد عشق دمیده شعر

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *