خانه‌ی شاعر

در ظلمت اتاقی بی سقف
بی پنجره،بی در
افروختم شمعی!

مشغول شدم جُستن عشق را
میان دفتر شعرم!
پروانه‌ی خشکی که از انگشتانت چکیده بود
از دل دفتر برد به آغوش شمع پناه
و مشغول شد،از تو گفتن را!

گفت و ‌گفت،
گریستند و گریستم
و شعری تازه شد متولد
که نمناکی‌اش طعنه‌ای بود به باران
و عطشش روایتی بود از ابر

ناگاه دیدم
در پیراهنم گم شده‌ام
و برده‌ام از یاد،نشانی خانه‌ام را
تنها بود در خاطرم این،
که می‌آیم از جایی دور
از آنجا که اول بار شکفته‌ست دریا
اول بار دمیده‌ست نسیم
اول بار باریده‌ست شعر

تنها این بود در خاطرم
خانه‌‌ام کوچک است
چونان دو خوشه‌ی به‌هم پیوسته‌ی گندم
که عطر آغوش زنی می‌دهد
که حروف نامش هنوز کشف نشده‌اند!

خانه‌ام آرام ‌است چون دریای پس از طوفان
خانه‌ام گرم است چون تابستان
خانه‌‌ام مست است چون تاکستان
خانه‌ام از جنس آرزوست
با طعم رویا،رنگ شراب

من،در این بن‌بست
من،در این هزار سوی بی‌ سو
من،در این اتفاق بی‌حادثه
از شعری که از پیراهن عشق آویخته بود دانستم
خانه‌‌ام چشم‌های روشن زنی‌ست
که مادر پروانه‌های خشکی‌ست
که میان دفتر شعر شاعران زندگی می‌کنند!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *