هزار و یک شعر

گلبرگ بر قامتت اگر می‌کشیدم
می‌کشیدی‌ام در پی‌ات
در جلد گل اگر می‌رفتی
می‌رفتی در رگ‌هایم
چونان کتاب‌ شعر

تو،شعری
شعر شرح حال چشم‌های توست
با مژه صفحه آرایی‌ات اگر می‌کردم
می‌کردم عشق را شرمنده از این حادثه
حادثه‌ای هزار و یک جلدی می‌شدی!
می‌شدی کلامم
برای هزار و یک شب
شب و روز
و در تمام صفحاتت
با لب‌هایم می‌نوشتم
هزار و یک دوستت دارم
دوستت دارم

دارم در ایوان خانه‌‌ام گلدانی
که در آن دردهایم را کاشته‌ام
هزار و یک گل داده
هزار ‌و یک ‌عطر می‌افشاند
ولی گویی تنها تو در آن نشسته‌ای!
و شعر به باغ گلی که در آن گلدان خفته
از سوی نگاه تو وارد می‌شود
چشم‌های تو را از پشت سر می‌گیرد
و‌می‌پرسد نامش را

بگو
بگو که او همان شعری‌ست
که در هزار و یک جلد اندامت از برش کرده‌ام
بگو دوستت دارم را
که شنیدن شعر از حنجره‌ی شاعر
چونان است که ابری دلتنگ،
به دشتی تشنه،
بزند تعارف باران را!
که باران پس از توست،تماشایی‌ترین کار خدا!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *