شهر متروک

 

درونم باد می‌وزد
و کاغذ ‌پاره‌هایی را که عطر شعر می‌دهند می‌رقصاند
انگار،شعری در من فراموشی گرفته‌ست!

شهری متروک است درونم
که تنها ساکنش سال‌هاست خفتن نمی‌تواند
از صدای شیون ابرها

گویی کرده کوچ
آن که روزی مرا
کسی را
او را
دوست می‌داشت
می‌داشت
دیدم که داشت قایقی در اتاقم غرق میشد
وقتی نور فانوس را بغضم خفه کرده بود

کسی با صدایت موهایم را نوازش کرد
وقتی باد خوابید
پس خوابیدم در آغوشش و در رویا از تو گفتم
تا صدای شعر‌خوانی جیرجیرکی عاشق
در سرت بپیچد

بگذارند کاش،یک‌بار در چشم‌های تو به خواب روم
تا برنخیزم دیگر
درونم،شهری‌ست متروک
که روی دیوارهایش
کنار تصویر شاعری با چشم‌های روشن
نوشته‌اند:

وی…
سال‌ها پیش در چشم‌های زنی گم شد!
هر کسی که او را یافت
خبر دهد به شعری که هیچ‌‌‌کس نسروده!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *