دیوانه بازی

خیلی دلم میخواست بدانم،بی من چگونه است؟

چگونه گذرانده‌ست شب‌ها را،روزها را
در این مدت،عاشق شده‌است؟
هنوز شال آبی به چهره‌اش می‌آید؟
زیباتر شده؟
هنوز شعر میخورد؟
سیگار میکشد؟
عطرش دل می‌برد؟

هنوز از شلوغی اتوبوس‌ها کلافه‌ است؟
هنوز بغض که می‌کند پاییز می‌آید؟
هنوز درد بی درمان است؟
عشق است؟
اما…
وقتی برگشت
وقتی رسید

وقتی حال و روزش را دیدم،برای این افکار خودم را لعنت کردم
کسی که مرا کشته بود
بازگشته بود چونان مرده‌ای از گور برخاسته!

حسی که به او داشتم حس شاعری بود،
که شعری را که سالها پیش سروده
در انتهای صندوقچه‌ای قدیمی یافته باشد
چشم‌هایم برق زد و بارید
آخر با شعرم عشق‌بازی‌ها کرده بودند دیگران
و من هیچ،من نگاه!
به شانه‌ام زدم و گفتم:رفیق،سیگار داری؟
به آینه نگاه کردم و گفتم:نه!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *