زن و رازقی


 

زن بود،اولین کشف من

آن زمان که زمین
هیچ نبود جز چهار دیوار،بدون سقف!
پنجره را ساختم،برای دیدن اولین اکتشافم
آن‌هنگام که عطش،نفس سپیداران را بریده بود
از معاشقه‌ام با ابری سپید
باران را پدید آوردم که زن بخندد
و وقتی هیچ‌کس نبود که برود هیچ‌کجا!
آن‌قدر رفتند پاهایم،که جاده‌ها بنا شدند
آنگاه،زن،آمد!
من آنم…
که زنی را در پوست گندم خوابانید
و شاه بلوط اول بار در جیب‌هایش پیدا شد

و شعر بود
و حرف دگر نبود

آن زمان که شبنم و گل،
مات،هم را می‌نگریستند
من در دهانشان کلماتی رنگین نهادم
آن هنگام که آتش‌فشان،
در درون خود از تنهایی هزار ساله می‌گریست
من در گوشش الفاظی موزون خواندم
و وقتی هیچ‌کس نبود به دشت بگوید دوستت دارم
من در دریاهای سبز
بذری سرخ کاشتم
و زمین از عشق لرزید
من با بغض جوجه‌ سارها گریستم
من با خنده‌ی زن شعر گفتم
من با پنجره،باران و جاده هم‌قسم شدم!

و شعر بود
و حرف دگر هر چه بود از زن بود

من
اولین مرد عالمم که زن را رازقی دید
رازقی را گفت به شعر
و گفت هر آن‌چه نگفته بود آن که باید می‌گفت!
من
یک عصر پاییزی که خدا خواب خلق زن می‌دید!
شعری نوشتم دو حرفی،
من اولین مرد عالمم که نوشت…
زن!
و خواند:
شعر!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *