انکار

 

بسیار دیده‌ام
شنیده‌ام بسیار
و کمتر کرده‌ام باورم هر بار

انکار میکنم
این نور را که میزند سنگ
به پنجره‌ی چشم‌هایم!

حرام‌زاده‌گی شغل شریف شعله و کبریت؟
می‌دانستی؟
آری
آری
آخر من بادم،
باد
به میهمانی هرزه‌ها مرا راهی مباد

که پس از عبور،
از من هیچ نخواهد ماند در یاد
جز صدای بر هم خوردن بال پروانه
که خبر از خفگی شعله داد!

دست در دست منی که در من است بگذار
تا برویم به دیدار شعر
که اندوه‌مان کوچک نیست

زنی که آویخته بود به موهایش باد
خبر داد:
روشنی پشت هیچ پنجره‌ای نخواهد ایستاد
پس بگشای
بگشای
بگشای تمام درها را
بگذار باور کنم روشنی را
که ظلمت نام فصل زاد و ولد شعر است
شعری که خواهد زد فریاد:
سلام باد،
از باد به نور!
سلام باد!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *