تن‌پوشی از آتش

 

به تو اندیشیدم
یعنی
به تنها جایی که به آن تعلق دارم
به میهنم گویی
به مامنم حکمن
به زادگاهم
به شهرم

به تو
به دست‌هایت،فواره‌های نور
به مچ پاهایت،قفل‌های زمین

و یافتم دلیل آرامش چمنزاران را
و دانستم دلیل ذوق رودها برای آغوش ژرف دریا را

به تو اندیشیدم
که این عطش،سیراب می‌داردم از تشنگی‌،کویرم!
به تو که در چشم‌های میشی‌ام
خود را سرخ می‌یابی
چون باغ پاییز زده‌ی بی پنجره!
و آنگاه
گویی
اول عاشق جهان منم
که این درد را گفتن نمی‌دانم

به تو اندیشیدم
که بافته شده‌ای
رج به رج بر اندامم

من با تو
تن‌پوشی از آتش می‌پوشم!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *