جنوبی‌ترین آغوش!

 

امشب
می‌دَرَم
پوست لطیف خیال تو را با بوسه‌ای،
و فرو می‌ریزی بر اندامم
چونان که دانه‌های برف
بر تن خشک کویر

فریاد میزنم آن‌گاه
ابرک کوچکی باش
زیر سقف بزرگ اتاقکی!
که اندک بباری
و بسیار زندگی بخش باشی

تا بی‌پایان شکوفه‌ دهی
تا بی نهایت سبز باشم

من امشب ،جهانی پاشیده از هم را
چونان به هم می‌بافم
که کودکی گلوله‌ا‌ی برف را
چون خدایی عاشق،که پاییز را
یا چون تو که شالی گرم برای گردنی بوسه ندیده‌ را!

و دستم را به تو می‌دهم
که این است تضمین دلدادگی
در قاموس عشق‌بازان

امشب
می‌دَرَم پوست لطیف تنت را
با بوسه‌ای
تا طلوع ماه‌تاب را
باهم
به تماشا بنشینیم
پس
از شمالی‌ترین نگاه
سلام
به جنوبی‌ترین آغوش!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *