به یادآر…

 

به یادآر
عاشقی را،
که بوسیدن از یاد برده بود!
و معشوقه‌ای،
که نمی‌دانست طریق بوسیده شدن را!
آن‌گاه که رسیدند به یک‌دگر
در دهان هم،چگونه چون باران
به دنبال ابر می‌گشتند!

یادآر
حادثه‌ی دیدار را
و عاشقی که چون کودکی زاده شده
با آغوشی باز
می‌گریست دوستت دارم را

به یادآر
از کسی
که تلفظ صحیح نامت
تنها در دهان او نقش می‌بست
و از خود،
که از خود،بیخود میگشتی چه آسان!

یادآر
عشق را،
این من را،
آن تو را،
که نو به نو ما می‌گشتیم
و از هم جدا نبودیم دمی،
دقیقه‌ای حتی!
ما که چون عقربه‌های ساعتی خواب‌آلود
بساط عشق‌بازی‌مان پهن است

به یادآر ما را
که ساعت عاشقی را معناییم!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *