باید بروم

 

باید بروم پاییز را
خیلی زود،شاید امشب

حال،که بوسیدن باغچه،از پشت شیشه‌ی غم گرفته
عذاب است و عذاب،
نام این اتفاق هزار رنگ بی‌رنگ

حال،که دوست میدارم،آرزوی کوچکی باشم
در جیب پاک نامه‌ای شاید
همان که خوب میدانست نرسیدن را
و گم شد در برگبار!

حال که باید بدانی نرسید و نرسیدن است
نام مادر و پدر پاییز!

و کاش،ای کاش،
کاش بکاریم و کاش‌های رنگی بریزد بر تن اشک‌هایمان
اما بگو،کدام شعر را بپوشانمت که نلرزی در اشک‌ریز؟
و بدانم که نمی‌گوید از مسیر و به مقصد نمی‌اندیشد

باید بروم پاییز را خیلی زود
شاید اکنون که کوچ را من سفر می‌خوانم و تو درد
دردی که از هر سو میخوانی‌اش دوری‌ست
و دوری نام رنگی‌ست که تن تو را با آن آغشته‌اند
شاید آبی! نه اما آبی شاید!

بگو پاییز کجاست؟
بر دل کدام برگ؟ در تن کدام درخت؟
بر چشم کدام باران؟
در کدام هیچ‌آباد باید لب کدام حسرت را ببوسم
به هوای آبی شدن کاش‌هایم؟

من حسرت را نام دیگر پاییز گذاشتم از حالا
منی که پاییز را “تو” صدا میزدم،پیش از کشف باران حتی
شاید با اولین دوستت دارمی که افتاد از…
درختی بی ریشه‌،بی‌تنی،بی‌سایه!
همان‌که آبی نبود هیچ یک از برگهایش

باید بروم تو را
خیلی زود،شاید امشب
حالا که پاییز آبی نیست!
حال که باغچه را با چشمهای تو نیز نمیتوانم دید!
باید بروم پاییز را
خیلی زود!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *