پاییز سرد

ژاله نشسته بود در آغوش یاسمن
و در اطرافشان سوسنان
مبهوت از اینکه که باران چگونه میداند به ابر ریختن را،
که ناگاه ،بی خبر ،پاییز رسید ز ره!

رنگها در پی فتح باغ
و زوزه‌ی منحوس باد در فکر شکستن دل پنجره
تمام پاییز است این!

بی سرانجام،
درختان در فکر هم آغوشی
پیراهن‌هایشان را به باد می‌دهند
و یاسمن در رویای عشق بازی
ژاله را سر میکشد
تمام پاییز است!

نامهربان،
پرستویی که به جفتش گفت با نگاه:
کاش بگویی میدانی
که می‌آیی آیا؟
یا نمی‌آیی هرگز؟
پاییز است!

هیچ و سرد،
گندم‌زار بی گنجشک زیر باران
ناموزون چون خش‌خشی بیهوده
تنها
چون تو
بی کس
چون من
پاییز!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *