شاعرتر از دریا

از چشم های آبی او
آبی‌ترین شراب
جاری‌ست در ساغری به نام شب
آن‌جا خدا نشسته کنار حوض
این جا منم
خفته میان تب

گفتم:
ای صدهزار قاصدک
مدهوش موسیقی آمدنت
آرام‌تر کمی
تا در کنار ساقه‌ی لرزان پای تو
هذیان نبینم و کابوس نگویم تنهایی را!

دروغ چرا؟
بی تو شوقی برای زنده‌ ماندن نیست
و اگر خبری هر چند کوتاه
از تو نکوبد پنجره را
در این گلدان
جهان را به خاک خواهم سپرد
و چون پروردگاری
که مخلوقش را از خویش براند
میرانمش عشق را

پس آن هنگام گفت:
سلام
نقطه.
و پس از این اندوه کوتاه کوچک
هیچ کلمه‌ای زاده نخواهد شد
هیچ قطره‌ اشکی نخواهد چکید
و هیچ هیچی هیچ‌گاه هیچ نخواهد بود
مگر…
سفر!
نقطه.
خدانگه‌دار

و من نیز
خدا را به او و او را به موج سپردم
چرا دروغ؟
او از دریا شاعرتر بود

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *