پاییز شد

گفتم:تو از من چه می‌دانی که میگویی میشناسمت؟
گفت:میدانم شعر،سیگار،سکوت، موسیقی و کتاب را دوست داری
پریشانی صدایت باعث گیجی باد است
و چای خستگی‌اش را روی زانوی تو در میکند
با صندلی‌های خالی کافه‌ها یواشکی قرار میگذاری!
درخت‌ها را در آغوش میگیری
گل‌ها را میبوسی و برای دلتنگی کفشدوزک‌ها ساعتها اشک میریزی!
باران رفیق دوران کودکی توست
و با برف،آفتاب،مهتاب،ابر و رازقی همسایه بوده‌ای
در جیب‌هایت هیچ نداری جز چند کلمه که این روزها یک نصفه نان هم بابتش خرجت نمیکنند
پدر تمام کودکانی و مادر تمام باغچه‌ها
میدانم پشت این دیوار‌های بی‌پنجره‌ی جذاب
هیچ چیزی برای پنهان کردن نداری!
پس دکمه‌های بالای پیراهنت را نمیبندی تا دلت نفس بکشد
و آستین‌هایت را تا میزنی تا گنجشک‌ها لانه‌ی‌شان را گم نکنند
گفت:میدانم نباید زیاد نزدیکت شد،نباید زیاد پرسید
نباید زیاد خواست
که اگر خدا بخواهد اما تو نخواهی مثل شعری نانوشته ا‌ست دنیا،
بی‌معنی،مبهم!باید گذاشت خودت بخواهی!
میدانم وقتی چیزی حالت را خوب کند مثل کودکان ذوق میکنی و سر میروی از خودت،
گفت:میدانم شب‌ها میمیری و صبح‌ها از اولین مادری که دستت به او میرسد زاده می‌شوی!
یک روز از سعدی،یک روز از شاملو،یک روز از بیژن الهی و روز دیگر از فروغ شاید!
گفت:این‌ها برای هیچی کافی نیست اما
تا حدی که بگذاری حوالی‌ات باشم هم کفایت نمیکند؟
عشق نه! دوستم هم نداشته باش اما بگذار باشم
گفتم:باشی که چه بکنی دیگر؟چه بفهمی؟
بودن دیگر چه سودی دارد برایت؟
چه برای فهمیدن مانده اصلا که ندانی؟
گفت:بگذار بدانم هیچ نمیدانم!همین!
گفتم:سیگار داری؟
خندید
پاییز شد!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *