هشیار باش!

کلمه‌ها به شعر بازخواهند گشت
و همانند پیراهن‌هایم
با آغوش باز
به سوی تو خواهند دوید!

و زیر گلویت
که عطر لب‌های خدا داشت
با من خواهد گفت:
که ما،
درابتدای پاییز خواهیم مرد
و آنگاه که برگ‌ها
بازوانشان را به چشم‌هایمان بکشند
برخواهیم خواست

و من می‌گویم با زیبایی‌‌ات:
بپیچانم در آغوش
چونان بید که باد مجنون را!
که هراس کوررنگی در پاییز
از شاعر بی‌زبان و دست بودن
بسی بیشتر است!

آن‌گاه است که ‌تو با چشم‌هایم گفته‌ای:
تنها سپید
از میان رنگ‌ها
حرف‌هایی ناگفته دارد
و بلعیدن دلتنگی چنانش آشوب نموده
که نیست رنگی دگر شبیه او

و این‌سان با دلم نجوا کردم:
زیر شال سپیدش
هزار پاییز رنگی نهفته‌است
هشیار باش!
هشیار باش!
هشیار

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *