۵۰

خدا عاصی از دلتنگی
وقتِ شعر‌خوانی با باران
به رنگِ چشم‌هایت چو می‌رسید
بلند‌ می‌گفت:
پناه بر دریا
پناه بر دریا
پناه بر دریا

بُرشِ شعری از کتاب:
یک اتفاق ساده

۴۹

هوسِ تو را دارم
که دیوانه‌ام کنی
با خواندن یک‌شعر
که مستم‌ کنی
با استکانی چای
که خوشبختم‌ کنی
با یک بوسه‌ی بی هوا
فلسفه نبافم
هوسِ زندگی‌ کرده‌ام با تو
بگو…
کنارت دقیقا کجاست؟
که زندگی آنجا معنا می‌گیرد
هوسِ کنارِ تو بودن دارم

شعری از کتابِ:
نامه‌‌‌های سوخته

۴۸

با من چه کرده‌ای
که صدای پای گُل‌ها را
در باغچه می‌شنوم
یا نوای شعرخوانی باران را
یا پچ‌پچِ چکاوک‌ها را
روی شاخسارِ بهار
چه کرده‌ای که اینگونه عاشقم
یا اینگونه بی‌تاب
یا اینگونه یک‌پاییز
در ابتدای بهار


شعری از کتابِ:
یک‌ اتفاق ساده

۴۷

دعا میکنم برایت
حالی شبیه حال مرا
که از پیش‌چشمهایت دور‌ نگردم
که عطرم از هوایت کم‌ نشود
که نسیم عطرِ آغوش بیاورَد برایت
دعا میکنم برایت
حالی شبیه حالم را
که رویا ببافی
که بوسه بکاری
که دوستت دارم‌ بچینی
دعا می‌کنم برایت
حالِ این لحظه‌ام را
که لبخند لبهایت را ببوسد
که شعر چشم‌هایت را بخواند
که گرمای نفسم بر تنت بپاشد
دعا میکنم برایت
بی‌قراری را
عشق را
و عشق را

شعری از کتاب:
نامه‌های سوخته

۴۶

قانع نیستم به كَمَت!
به دست‌هایت
به قدم زدن‌هایمان
به نگاه کردنت از شوق
دیگر به كَمَت قانع نمی‌شوم
به صدا زدنت
به جانم گفتنم
به این معاشقه‌های عاشق کُش
به بودنت و
به ما شدن‌مان هم حتی قانع نیستم ؛
به این بوسه
به آن آغوش
به دیدار‌های هر لحظه‌ای
چیزی میخواهم فراتر
زیباتر
با شکوه‌تر
چیزی میخواهم به نام عشق

شعری از‌کتابِ:
نامه‌های سوخته

۴۵

وادارم کن به پروانه شدن،
به سوختن
وادارم کن به عشق،
به زیباتر شدن
حال که مرا از تو گریزی نیست
وادار کن مرا به از تو گفتن
که در دهان دارم
حرفِ دلِ تمامِ پروانه‌ها را

بُرشِ شعری از کتابِ:
یک اتفاقِ ساده

۴۴

تو از میانِ تمام شعرها
همانی که هیج‌گاه نمی‌نویسم
از‌میان خاطره‌ها همانی که ندیدم
و از میان رویاها
آنی که به خوابم نیامد
تو همان لبخندی که گمش کردم
و از میان تمام حروف
همانی که کشف نشد
تو معنای سکوت منی
به همین سنگینی
به همین زیبایی

شعری از کتابِ:
یک‌ اتفاق ساده

۴۳

آغوشت
جایی اَمن برای بودن
جایی دِنج برای خواستن
جایی مطمئن برای شاعر شدن
آغوش تو و دنیای من
تفاوتی باهم ندارند
فقط “قافیه‌ی” هم نیستند
ولی تا دلت بخواهد “ردیفند”
ردیف

شعری از کتابِ:
سرگیجه

۴۲

من و تو
کاشفِ تمامِ خیابان‌ها و
کوچه‌های خلوت و دِنج این شهریم
فقط به بهای یک بوسه!
هنوز هم می‌توان
دنیا‌های جدیدی کشف کرد!

شعری از کتابِ:
سرگیجه