ترجیح…

مرا ترجیح بِده
به قدم زدن و غرق شدن در موسیقی،
به خندیدن،رقصیدن؛
مرا ترجیح بِده به کتاب‌ها،داستان‌ها
به نشستن و از باران گفتن‌ها
مرا ترجیح بِده،
به لذتِ استشمامِ عطرِ اقاقی
به تماشای غروب
به بافتنِ رویا
مرا ترجیح بِده به زندگی
به خواب،به مهتاب
مرا به همه‌ی دنیا ترجیح بِده
من ارزشش را دارم
تنها منم که تو را بدونِ مرز
بدونِ حَد،
بدونِ قانون دوست دارم
مرا ترجیح بِده حتی…
به خواندنِ همین جملات!

شعری از کتابِ:نامههایسوخته

تهیه‌ی این کتاب تنها از طریقِ سایتِ انتشاراتِ آرنا نیکمهر👇
www.arnabook.ir

محال…

به من بازگرد
که در من جامانده‌ای!
بگو کدام موج در دریا ته‌نشین می‌شود؟
کدام اَبر در آسمان می‌گَندَد؟
کدام شعر ناگفته می‌ماند؟
فراموش کردنت…
همین محال‌هاست!

بُرش شعری از کتاب:یکاتفاقساده

شیفتِگی…

رنگِ شیفتِگی سخت آبی بود و دلرُبا
پریدی و بازنَگَشتی
تا عشق رعایت شود!
و بدانند دریاندیدِگان
این غرق شُدِگانند که دریا را…
به سوی خود می‌کِشند!

بُرشِ شعری از کتاب: یک‌ اتفاقِ ساده
تهیه‌ی کتاب فقط از طریق سایتِ:
www.arnabook.ir

یک اتفاقِ ساده

یک‌ اتفاقِ ساده بود،
تحملِ دیگران را نداشتیم
خزیدیم زیرِ پوستِ هم
حرفی نبود
پس شعر خواندیم
مقصدی نبود
ناچار در راه‌ گُم شدیم
بارانی نبود با ذوق باریدیم
رنگین‌کمانی نبود
چشم‌های ما بود،فوّاره‌ی رنگ و نور
پیش از ما عشق…
تنها یک اتفاقِ ساده بود!

(شعری از کتاب:یک اتفاق ساده)

🔴این کتاب تنها از وب‌سایت انتشارات “آرنا نیک‌مهر” عرضه خواهد شد
www.arnabook.ir

خورشید‌تر از آفتاب…

به سانِ اَنگور که دانه‌اش را،
درآغوشم کِش!
که من این خانه را سال‌ها
به هوای قدومِ تو
از هر شمعِ مُرده دُزدیده‌ام
ای‌خورشید‌تر از آفتاب!

بُرشِ شعری از کتابِ:
یک اتفاقِ ساده
🔴این کتاب،بزودی از طریق انتشاراتِ آرنا نیک‌مهر عرضه می‌گردد.

حضرتِ باران…

وقتی صدای تو را دیدم
از برگ‌های دفترِ شعرش
بر روی زخمِ کهنه‌ی این سینه
مَرهَم نهادم‌‌ و آرام‌ گِریستم!

وقتی صدای تو را دیدم
از حادثه نهَراسیدم
عُصیانِ لحظه‌‌های سکوتم بود
که‌آرام بوسیدی
آرام بوسیدم

رنگِ صدای تو آبی بود
همرنگِ بغضِ چکاوک‌ها
آبی‌تر از نوایِ خوشِ دریا
یا چون سکوت،پس از رویا

رویای هجرتِ بَرگی خشک
در اِنزوای درختی پیر
رنگ صدای تو آبی بود
آبی‌ترین رنگ،رنگِ بی‌ تکثیر

آری صدای تو را دیدم
آن دم دِگر هیچ نپُرسیدم
ساکن شدم چو موج به این ساحل
بَس مومنانه…
تو را پرَستیدَم!

من با صدای تو آرامَم
آبی‌ترین غزلی که عاشقم با آن
من از صدای تو دل‌کوکم
نامِ شماست…
حضرتِ باران!

چهارده/خرداد/نودوهشت

(شعر تازه)

نهایتِ تسکین…

به چشم‌هایم گوش کن؛
تو را دوست دارم
زیرا زبانم آن‌گونه گَس است
از بُردنِ پیاپیِ نامت؛
که گویی چشمه‌ی شراب،در دهان دارم!
تو اگر‌ یک روز بیایی
شب دیگر نمی‌رسد!
در پاییز گَر برسی،
باران و برگ‌ریز،همیشه این‌جا می‌مانند!
شعر از هیچ دهانی نمی‌اُفتد،
خواب‌ها بی‌تعبیر نمی‌شوند،
سفر دیگر آرزویی مَحال نیست،
و حادِثه‌ها هرگز اینگونه رُخ نمی‌دهند!
که به سخنِ عشق گوش فَرا نَدهی!
که نیایی!
که برای‌ جشنِ میلادت،
من و باد در خانه تنها باشیم!
پس تا فارغ نشده‌ام از‌ گریستن
بر این در بکوب؛
بگو که تنهایی‌ام را
به شاخه گلِ سرخی خریداری
به چشم‌هایم گوش کن
بر لب‌هایم ببین
تو را دوست دارم
ای نهایتِ تسکین!

نهم/خرداد/نودوهشت

(شعر_تازه)

فرض…

من فقط فرض کردم
حواست به من هست!
فقط فرض کردم می‌آیی!
فقط فرض کردم دوستم خواهی داشت!
من با فرضیه‌ها شاعر شدم!
با فرضیه‌ها معادله ساختم
آن هم بدون مجهول!
من بنیانگذارِ عاشقی
در معادلاتِ بی مجهولم !

از کتاب:سرگیجه