گریه‌آور…

بارانِ چشمهای تَرَم گریه‌آوَر است
حال و هوای این سَحَرم،گریه‌آور است!

دردسرِ تو نیز ، به دردِ سَرَم نخورد
سَردردهای پُشتِ سَرَم،گریه‌آور است!

باید که با ردیفِ جگر یک غزل فروخت!
شاید گرسنه‌ام،هُنَرم گریه‌آور است!

یک روز می‌رَوَم همه‌ی شهر یادِ من
جا می‌خورَد،چنان سفرم گریه‌‌آور است!

یک روز می‌شَوَد همه‌ی دردهای من
نُقلِ تمامِ مرثیه‌ها،گریه‌آور است!

نامِ مرا بپرس زِ باد و به سوی کوه
تکرار کن شعرِ مرا،گریه‌آور‌ است

بگذر از این غزل،که احوالِ زارِ من
در پیشِ چشم‌های تَرَم،گریه‌آور است!

فردا که اَبر،شعر فروریخت بَر زمین
نامِ مَرا نَشویَد اگر،گریه‌آور است!

#غزل #غزل_تازه

دیوانه بازی

خیلی دلم میخواست بدانم،بی من چگونه است؟

چگونه گذرانده‌ست شب‌ها را،روزها را
در این مدت،عاشق شده‌است؟
هنوز شال آبی به چهره‌اش می‌آید؟
زیباتر شده؟
هنوز شعر میخورد؟
سیگار میکشد؟
عطرش دل می‌برد؟

هنوز از شلوغی اتوبوس‌ها کلافه‌ است؟
هنوز بغض که می‌کند پاییز می‌آید؟
هنوز درد بی درمان است؟
عشق است؟
اما…
وقتی برگشت
وقتی رسید

وقتی حال و روزش را دیدم،برای این افکار خودم را لعنت کردم
کسی که مرا کشته بود
بازگشته بود چونان مرده‌ای از گور برخاسته!

حسی که به او داشتم حس شاعری بود،
که شعری را که سالها پیش سروده
در انتهای صندوقچه‌ای قدیمی یافته باشد
چشم‌هایم برق زد و بارید
آخر با شعرم عشق‌بازی‌ها کرده بودند دیگران
و من هیچ،من نگاه!
به شانه‌ام زدم و گفتم:رفیق،سیگار داری؟
به آینه نگاه کردم و گفتم:نه!

باور کن

 

مرغ دریاییِ دریا زده‌ام باور کن
همچو خورشیدم و بَد! شب‌زده‌ام باورکن

سوخت بال و پَرم از هُرم تَب و تنهایی
شعر شد هر نفسِ آخته‌ام باورکن

بُرد با خود دلِ ما را به ندانم‌آباد!
من قُمار از دلِ خود باخته‌ام باور کن

خواب میبُرد به دریا به دو دستش موجی
ساحلی غم‌زده، طوفان زده‌ام، باور کن

مستم و چشمِ اُمیدم به خراب‌ستان است
نا اُمید از مِی‌ام و مِی‌زده‌ام، باور کن

باورم نیست که این نیست شبی هست شود
باورم نیست که باور بکنی! باور کن

#غزل