۳۷

عاشقم
باید سپُرد مرا
به دست‌های جوی آب
چونان برگی از کتابی مقدس
باید نهاد مرا بر بلندای دیوار
چون تکه‌ای نان
باید مرا به گوشِ کویر خواند
چونان دعای باران
باید مرا رها کرد در نسیم
چون عطر بازگشتِ چکاوکی از کوچ!

بُرشِ شعری از کتابِ:
یک اتفاق ساده

۳۶

وقتی که تو چشم‌هایت را میبندی
جهان از هم می‌پاشد
و‌ من چون‌ کودکی
که درجنگ اَسباب بازی‌اش را می‌جوید!
بوسه می‌خواهم!

برشِ شعری از کتابِ:
یک اتفاق ساده

۳۵

حال که تنها،
تو می‌فهمی سکوتم را،
تو می‌خوانی تپش‌های کج و رج‌دار‌ِ قلبم را،

بسانِ شاپرک در گردِ شمعی ‌نیمه‌جان
آرام ‌می‌چینی بساطم ‌را،
و می‌دانی که میدانم
تو از بَر کرده‌ای حرفِ حسابم را،
و می‌بینی‌ میانِ نی‌نیِ
چشمانِ تب دارم،قرارم را،

و می‌بندی به آسانی به یک‌ بوسه
دو‌صد راهِ فرارم را،
بگو چون برف
بر این خشکیِ غم‌بار ‌می‌باری؟
بگو چون عشق
بر این گونه‌ی تب‌دار‌ می‌تابی؟
سکوتت طعمِ آری می‌دهد اِنگار

بسم الله
این تو،این منِ بیمار
درمان کن‌ مرا با یک‌ کلامِ ساده و ملموس،
دوستم ‌داری؟
بگو آری

شعری از کتابِ:
نامه‌های سوخته

۳۴

یک اتفاقِ ساده بود
تحمّلِ دیگران را نداشتیم
خَزیدیم زیرِ پوستِ هم!
حرفی نبود
پس‌ شعر خواندیم
مقصدی نبود
ناچار در راه گُم شدیم
بارانی نبود
با ذوق باریدیم
رنگین کمانی نبود
چشمهای ما بود فواره‌ی رنگ و نور
پیش از ما عشق
یک‌ اتفاق ساده بود

شعری از کتابِ:
یک‌ اتفاق ساده

۳۱

اینَک تو را
اولین عشق خواهم نامید
به حُرمتِ نامِ مُقدَست
که‌‌ چون ترانه‌ای قدیمی
با عطرِ باران
سالها ‌مرور‌ خواهی شد
هر بار زیباتر
هر بار عاشقانه‌‌تر

بُرش شعری از کتاب:
نامه‌های سوخته