۴۵

وادارم کن به پروانه شدن،
به سوختن
وادارم کن به عشق،
به زیباتر شدن
حال که مرا از تو گریزی نیست
وادار کن مرا به از تو گفتن
که در دهان دارم
حرفِ دلِ تمامِ پروانه‌ها را

بُرشِ شعری از کتابِ:
یک اتفاقِ ساده

۴۴

تو از میانِ تمام شعرها
همانی که هیج‌گاه نمی‌نویسم
از‌میان خاطره‌ها همانی که ندیدم
و از میان رویاها
آنی که به خوابم نیامد
تو همان لبخندی که گمش کردم
و از میان تمام حروف
همانی که کشف نشد
تو معنای سکوت منی
به همین سنگینی
به همین زیبایی

شعری از کتابِ:
یک‌ اتفاق ساده

۴۳

آغوشت
جایی اَمن برای بودن
جایی دِنج برای خواستن
جایی مطمئن برای شاعر شدن
آغوش تو و دنیای من
تفاوتی باهم ندارند
فقط “قافیه‌ی” هم نیستند
ولی تا دلت بخواهد “ردیفند”
ردیف

شعری از کتابِ:
سرگیجه

۴۲

من و تو
کاشفِ تمامِ خیابان‌ها و
کوچه‌های خلوت و دِنج این شهریم
فقط به بهای یک بوسه!
هنوز هم می‌توان
دنیا‌های جدیدی کشف کرد!

شعری از کتابِ:
سرگیجه

۴۰

پنهان خواهم گشت،در تو
چون‌ گُریخته‌ای خسته،از جهانی خوفناک
به سانِ زندان‌بانی که با شعر آشناست،
مرا دریاب
و همانندِ جای بوسه‌ی نسیم،روی‌ گلوی نسترن
ردِ پای شب‌‌تاب،بر دلِ آب
عطر دریا،روی فَلسِ ماهی
یا بهتر حتی‌‌‌
رهایی بین‌ انگشتانت،پناهم باش
چون قطره‌‌ی آبِ جا مانده از وضو
روی صورتت،نوازشم‌ کن
در قفس‌ِ تنگِ سینه‌ات جایَم دِه
و اعتراف بگیر با زبانِ شعر،
دلتنگی‌ام را که عشق،
زبان‌ِ مشترک‌ِ تمام‌ِ ندانستن‌هاست!

برشِ شعری از کتابِ:
یک اتفاق ساده

۳۹

من از میانِ تمام کتاب‌ها
آن که شبیهِ تو بود برگزیدم
و از دلِ تمام صفحات
آن که عطرِ دستهای تو را داشت انتخاب کردم
و از تمام صفحات
برگی که به لطافتِ نگاهِ تو بود دیدم
و از این برگ
خطی که طعمِ تو را داشت خواندم
اینک…
دوستت دارم

شعری از کتابِ:
نامه‌های سوخته

۳۷

عاشقم
باید سپُرد مرا
به دست‌های جوی آب
چونان برگی از کتابی مقدس
باید نهاد مرا بر بلندای دیوار
چون تکه‌ای نان
باید مرا به گوشِ کویر خواند
چونان دعای باران
باید مرا رها کرد در نسیم
چون عطر بازگشتِ چکاوکی از کوچ!

بُرشِ شعری از کتابِ:
یک اتفاق ساده

۳۶

وقتی که تو چشم‌هایت را میبندی
جهان از هم می‌پاشد
و‌ من چون‌ کودکی
که درجنگ اَسباب بازی‌اش را می‌جوید!
بوسه می‌خواهم!

برشِ شعری از کتابِ:
یک اتفاق ساده