۱۵(دردِ دل)

درد را از هر سوی که بنویسم
شعر است
حتی اگر جهانی را عاشقِ عشق کند
مدتی‌ست شناسنامه‌ام را نمی‌یابم
عکس‌های کودکی‌ام را نیز
پدرم سالهاست گُم شده و مادرم در سفری دور است، سفری بی آغاز!
به خاطر دارم روزی برفی بود
که در سبدی حصیرین بر پلّه‌ای بلند خویش یافتم و نامه‌ای از کسی که نمی‌شناختم بر قُنداقه‌ام سنجاق‌ بود:
“هر کس که او را یافت
شعرش بپوشاند
و تنهایی‌اش را از او نگیرد
که این‌است رسمِ او”
سالهاست خوب نیستم
حتی اگر معیار و مترِ سنجشِ خوبی را از آن نامه بیاموزم
این روزها بیش از هر زمانِ دیگر
به سکوت می‌اندیشم، به مرگ
و ناگاه در رگهایم چیزی‌ می‌دَوَد
و مرا می‌بَرد به دلِ آن سَبد،
بر آن‌‌ پلّه و آن‌ نامه یعنی…
اولین شعری که سرودم!

هجدهم/شهریور/نودوهشت